شاعر
ارسال در تاريخ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط اراکده

من که شاعر نبودم

 گیج و منگ از ادراک

ایستاده بودم

 لبه ی پایه ی سست احساس

پوچ از زمزمه ی تکرار ورد و دعا 

و طلسمات و کتاب و ورق زرد خدا   

تیره در منظره یی بی رنگ از آدم ها

برگ بی فایده یی افتاده  

بی نشان در رویا

خِش خِشی می کردم

من که شاعر نبودم

زیر باران  

بی دوست  بی همراه

خسته از هست  

خیس از نیست با پای پیاده

گاهی حتی بی پا

 و ملول از بوق و ولوله ی سواره ها

وقت  رفتن شب بود

و چراغ برق چشمک می زد

با خودم می خواندم

هم چو بوف غمگین 

نه سیاه و نه سفید

چو سگی  تیپا خورده

خفته در جویی خشک

زوزه می کشیدم

عووو !عووو!

من که شاعر نبودم

عشق بود که عصرها

بی خبر از دزد نگاه  

آن حیات روبرو

نه حیاط است آقا  !

وسط  پنجره ی روشن نور

قهقهه میزد و بازی می کرد

من که شاعر نبودم

عاشق  بودم

کرو کور

 لاغر و عور

 شکل آدم بودم

اُف برآن دستی که سیبی چید

خورده  یا ناخورده

سوختم لب تا جان

شاعرِعاشقِ مجنون بیمار

لیلی اما مرد بوده یا زن

من چه می دانم

ترش یا شیرین بود آن فرهاد

خسرو کوه کنی یا دریا

آن همان من بودم

من که شاعر بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پسا نویشت :

برای مونا برزویی - شاعر(استاد)

 




سبد ها : غزل اراکده