هوای بهار حسابی نفس ات رو چاق میکنه. سبزه هایی که اینور و انور توبیابون در اومده. خارها هم شکوفه دادند. آدم دوست داره چوپون باشه تا با یک گله گوسفند یه عالمه پیاده روی کنه. بدون شلوغی و سر و صدا آرام و در نهایت آرامش...

بچه های آگاهی همه اومده بودند. دو تا دور یک چاه قدیمی پر بود از ماشین های اداره  و یک آمبولانس  و البته نعش کش .

همه اومدند بازسازی ماجرا رو از نزدیک ثبت کنند....

یه نیمساعتی سر چهار راه صبر کردیم .یک زن جوون با چادر مشکی بهمون نزدیک شد . یه حرفایی با رفیقم زد.خندیدند.

دوتایی زنه رو سوار موتور کردیم. رفتیم بیرون شهر.

حامد  گفت :

یک جایی بلدم که هیچ پرنده ای پر نمیزنه.

اومدیم اینجا.

اومدیم نشستیم زیر اون درختا. حامد از تو ساکش یه کم خوراکی درآورد. یک بطری ... هم اورده بود. خوردیم.

مست که شدیم اول حامد کارشو بازنه کرد . بعد ش هم من.

یه مدتی هم همونجا نشیستیم و جفنگ گفتیم.

بعد حامد رو کرد به زنه گفت گردنبند ات رو دربیار. زنه اول یه کمی جاخورد.

بعد خندید و در آورد.

حامدرو کرد به من و گفت : بیا بکشیمش. میره از دستمون شکایت می کنه.

گفتم : بی خیال . 

حامد پرید روی زنه و خفه اش کرد. بعد آوردش انداختش توی این چاه...


یکی از بچه های آتشنشانی رفته بود پایین . جسد رو باطناب بسته بود.

دوسه نفر دیگه بوسیله قرقره و به آرامی جسد رو بالا می کشیدند.

جسد پوسیده بود. دو سه متری مونده بود به سر چاه برسه از وسط دو نیم شد.

جسد زن از وسط دو نیم شد.

افتاد دوباره توی چاه.

چه سرنوشتی.