در صبح جمعه ی لعنتی کسالت بارفیلم صامت سیاه و سفید من ایستاده را پای خود می نشاند.از 81 سال پیش که کارگردان فیلم جان استیوارت رابرتسون آنرا در امریکا ساخته است  ،  با همه کهنه گی فیلم  همچنان به طرز مسحور کننده ای  بیننده  مثلا مدرن را تحت تاثیر قرارمی دهد . برای من که صامت بودن و سیاه و سفید بودن را خیلی می پسندم شبیه آلبوم عکس قدیمی خانوادگی مان پرستیدنی است .انگار دنیا از 8 دهه قبل  عوض نشده است .حرف ها آشنا عقیده ها قابل فهم  و حتی  وسوسه های شیطانی هنوزشیک و اغوا کننده اند.قصه را کسانی دیگر هم فیلم کرده اند. یک نسخه را در  1932 رابرت مامولیان ارمنی و دیگری  را ویکتور فلیمینگ در 1941 ساخته است.همان فلمینگی که بربادرفته  و جادوگر شهر اوز را از او دیده اید. حتی اوسن ولز فقید هم نتوانسته با وسوسه کارگردانی تئاتری این داستان مقابله کند.بین اینها فقط فیلم مامولیان جایزه اسکاربازیگری را برده وبازیگرش برگزیده جشنواره ونیز هم شده است .
 کسی که فیلم را ترجمه کرده آدم با ذوقی است.زیر نویس پارسی فیلم بسیار شاعرانه و شکسپیری به نظر می رسد .نمی دانم شاید ترجمه این چنینی برای یک داستان در مایه ی علمی تخیلی و ترسناک که ژول ورن و آیزاک آسیموف هم دستی در آن دارند بسیار فیلسوفانه به نظر برسد.
قصه را یک نویسنده اسکاتلندی به نام رابرت لوییس استیونسون در سال ۱۸۸۶ نوشته است. اوهمان خالق جزیره گنج  است.وی هم دوره قاجارهای ایران است. عصر قجری دوره طلایی شعر و موسیقی و البته سینماست.او همدوره  برام استوکر خالق دراکولا  هم هست.دنیای استیونسون چقدر شبیه دنیای کافکایی است که من می شناسم . او همعصر برنارد شاو ، جیمز جویس و تی اس الیوت در جزیره ویکتوریایی است .دلیلی ندارد فکر نکنم که افکار هم عصرانش بر او و متقابلا او بر ایشان بی تاثیر بوده است. پزشکی که باب ترین دوست برای دوستان ناباب اش بشمار می رود و فرشته خویی مثال زدنی دارد ، داروی شرارت را ساخته و با دل و جان اش می نوشد .  دل و جان  اش  آگنده و زخمی می شود و در نهایت جایی بی بازگشت از راه شر تا خیر جان به جان آفرید تسلیم می کند . آزمون و تجربه ای که من هیچگاه در ظاهر حاضر به امتهان اش نیستم .این دیگر مشروب  یا  تریاک و زنباره گی نیست که بگویم ولش کن  با یکی دو بار آموخته و آمیخته اش نمی شوی . این رفتن تا ته ته رفتاری است که انتهایش در عین روشنی نامعلوم است.این دیگرعین شرارت است .نوشیدن عصاره بدی زخمی می زند که حتی بعد از خوب شدن همیشه گند و خون فاسد دلمه شده اش از سینه بیرون خواهد شد. همیشه کلمه اخلاق بدجوری مرا درگیر خودش می کند . می دانم کسانی که از اخلاق دم می زنند  آدم های سالم و درستی نیستند. اصلا من از تمام ادم هایی که چیز ها را با صفت اخلاقی و غیر اخلاقی دسته بندی می کنند متنفرم. از ممیزی از خوبان و بدان و آن ضربدرهایی که پای تخته سیاه جلوی اسمم گذاشته اند.
با اینکه  مدتی است که دیگر هیچ واعظی مرا این چنین نمی نشاند باز بی توجه به همه چیزهای قابل توجه نشسته ام و محو تماشای چیزی هستم که بعد تمام شدن اش بیشتر به پوچی روایت جاری و ماجراهای اطرافم  پی خواهم برد. چایی شیرین ، کره  و عسل ، پنیر و گردو و تافتون کنجدی که لای نایلون عرق می ریزد.   
- نهار خونه ی مامانیم ها !
-- فیلم تموم شه می ریم.
- می خوام جاروبرقی بزنم هوای نی نی رو داشته باشی !
-- حالا باشه بعد فیلم می زنی.
-باب با!  بریم تو اتاقم بازی کنیم !
-- باشه بعد فیلم بابایی.
-چقد دیگه اش مونده تموم شه.
-- نمی دونم . شایدیک ربعی.
-   امیدوارم یک ساعت بیشتر نشه.
-- باشه به اش میگم.
 ناخود آگاه آدم  ترسناک ترین چیزی است  که خداوند خلق کرده است.من دکتر  جکیل را که یادم نمی آید اما آقای هاید بودن را تجربه کرده ام. ترس شیرینی دارد.زهری دارد که به آرامی همه نسوج ات را بی حس و بی حرکت می کند.یخ می زنی . درست مثل وقتی که داخل استخر آب سرد آن ته ته بی حرکت و بی صدا نفس ات را حبس می کنی.باگذشت دقیقه اول سینه ات فشرده  می شود ، سپس صدای دینگ و دانگ نبض ات را میشنوی عجیب اینکه  فکر ات دیگر به جایی نمی دود و آرام می گیرد. به هیچ چیز فکر نمی کنی. کف استخر لرزان می درخشد و آن بالا صدای آدم ها ازوسط قل قل گنگ آب نامفهوم است. چقدر ماهی بودن خوب است.کاش دنیا همیشه همینقدر آرام باشد.
کنارش ایستاده ام. چادر نازک و بدن نمایی به سر دارد. قرمزی  و چسبی لباس زیر اش کاملا نمایان است. می توانم او را به تمام آرزوها و لذتی که با شوهر سابق اش نچشیده برسانم. می توانم تمام جنون و وحشی گری متجاوز رودی خروشان را در دشت گرم و خشک برایش به نمایش بگذارم. انگشتانم تغییر شکل داده اند دستانم شبیه پنجه های گرگی شده اند. حس می کنم دندان های نیشم از گوشه ی لبانم بیرون می زنند. به او نزدیک می شوم. آب دهانش را قورت می دهد و شرمی سرخ به گو نه اش رنگ می پاشد.
نمی دانم این مقدمه بیات ترک موذن زاده اردبیلی چرا یکدفعه از لابلای پرده به غروب نشسته اتاق هجوم مرا سد می کند. می ایستم . می لرزم.می گریزم.
گرگ همیشه گرگ است. آدم نمی شود. ذات آدم ها را نمی شود عوض کرد. نیک سیرت هیچگاه در پلیدی غرق نمی شود. می دوم شبیه کینگ کنگ و از  بلند ترین مناره بالا می روم. دور و برم را هواپیما های ملخی گرفته اند. می پرم و تا کوهی دور بال می زنم.
-بابا بیا وسایل پزشکیمو بده !
- دیگه صبحانه نمی خوری؟
من زخمی اشتباهات خودم هستم. مجروح و دردمند افکار خودم. قضاوت ها و تصمیمات خودم.باخته ام. این بار دیگر همه چیز را. نه حوصله قمار دیگری هست و نه مایه اش.دنیا را زیر و رو کردم و غیر خودم دشمنی نیافتم. خسته ام.طعم جنایت و مکافات اش را با هم می چشم.این ها چس ناله های یک شکست خورده نیست . نیازی به همدردی و تلخ تر کردن کامم نمی بینم.سکوتم از غصه و ناراحتی نیست. تاوان زیاده گویی هایی است که کرده ام.نزدیکان می گویند تو افسرده ای و با لذت پوزخند می زنند. ولی میدانم دلیل سکوتم این حرف ها نیست.کسی جایی گفته آنچه تورا نکشد قوی تر ات می کند. نمی دانم.
من شیرجه ام را زده ام و حالا کف استخر یخ زده ای هستم که شاید تابش دوباره آفتاب ذوب اش کند و بهار شبیه دمپایی گم شده از زمستان روی آب بیایم و دل کودکی  را شاد کنم.