در میان تلّی از خاک و خُل

 پای دیوار فرو ریخته ای 

بی خیال دیدن هرچشمی

 مردکی چشم ببست و  شاشید

از پس اش هم نفسی صاف و عمیق

چشم هایش روشن !

دور تر زمزمه ی ترک بیات

بر اصولی بی جان

غمگنانه شهادت می داد

من وضو ساخته بودم تنها

خیره از پنجره ای تیره و تار

آسمان ابری و دلتنگ هنوز

جا نمازم پر احساس گناه

کفر  در هر روزن می تازید

فقر بر هر برزَن می بارید

نه اباذر نه علی در میدان

نیت ام جای تقرب به خدا

لعنت و فحش رکیکی به زمان

کنده افسار خری  آن سوتر

می زد او ناله و سازش عَر عَر

کعبه  ی آمال اش قصابی

بس که در گل مانده زیر بار

من سلامی دادم بی امید

چه نمازی خواندم باز این بار

 ربنا آتنا عذاب النار

 

 

 

پسا نویشت :

یک اگربایک برابربود

پس که پشتش زیربارفقرخم می شد؟

یاکه زیرضربت شلاق  له می گشت؟

یک اگربایک برابربود

پس چه کس آزادگان رادرقفس می کرد؟

احمد شاملو