ای  اهل نهـروان ! 

بدعت گذاران نااهل مراثی

 جهل تان مکر بت های نشکسته است

پراکنده شوید از طواف این تقدس  بیهوده

شوردلان غرقه در غرقاب دروغ

خون خدا قفس  چه می خواهد

اشک هاتان آب بر تربت معلی بست وفرات را  با خود برد

شهر به شــهر  زجه

قریه به قریـــه مویه

 این ضــــریح نیست 

گوساله سامری است

افسوس !

چرا  صاحب  عصـای اژدرخوار نمی آید ؟

 

 

 

 

پسا نویشت :

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت

خورشید من برآی که وقت دمیدن است