گفتی خلاص گفتم خلاص آغاز قصه حرف راست

اینجا من و تو باهم ایم امروز و فردا  مال ماست

هستیم کنج گوشه یدنج  و بدون همهمه

لب ها و چشمان هم ایمدلها ی ما پر زمزمه

سیب  تنت باغ و زمین  بوسه نوازش ناز و این

دست و دل و سر پیشکش هم خوان و مال و عز و دین

شب ها ی چشمت ماه و من ببر و سپیدی آب و نقش

 مستی پیاله جام می  زین ِ تن ام رهوار  ِ رخش

تشنه  نشسته رو به جو خندان لب و خوی کرده رو

 سیمین تن مهتاب رو آویخته  لب بر گلو

حیرت گزیده لب به دست از کارو زار این نشست

 پر می کشی روسوی من خشمین و غران مست مست

جان و نفس هر لحظه دم  داغی و شرجی  دو تن

شوق رهایی از قفس  خون گرم  و پر آتش  بدن 

پرواز تا آنسوی  ابر وان آذرخش  از هرم و  تب

ریزان شراب و خمر ناب  شیرین تر از حلوا رطب

...

بگفتمش : به لبم بوسه‌ای حوالت کن

به خنده گفت: کی‌ات با من این معامله بود؟