کوچه  کنار مسجد جامع ،پر بود از بساطی ها و دست فروش ها .دمپایی ، ،سفره  و قاشق چنگال و پلاستیک و دبه مبه.

خانمی با چادر مشکی خم شده بود و لابلای بساط دنبال چیزی می گشت. باسن  گنده اش نصف کوچه را گرفته بود . با احتیاط  زیاد از پشت  زن رد می شوم و قدم به   حیاط مسجد  می گذارم . توی شرجی  مرداد ماه  شستن دست و  صورت توی حوضی که اّبش زیر آفتاب صبح برق میزنه ،جون آدم را تازه میکند . حیاط  مسجد خلوته . به آرامی عرض حیاط رو به طرف در خروجی طی می کنم. بوی دود گردو و جگر کوچه کناری مسجد رو گرفته. 

-- 5 تا و یکی !

-- چرب و آبدار .نونتون تازه است ؟

داغ و چرب و آبداره جگر . همه اش رو میپیچم  لای یک تیکه نون سنگک و بلند میشم.

خیلی وقته بااین آرامش توی کوچه پس کوچه ها  راه نرفتم. یه دستم  بطری دوغ و اون یکی  که گازش می زنم. عین بچگی ها که با یک تنبان و دمپایی و یه لغمه نون می دویدم توی کوچه و هی بدو بدو.

جلوی بیمارستان  بطری رو توی سطل زباله میندازم. لب و لوچه چربم رو با دستمال کاغذی پاک می کنم . گلو یم را صاف می کنم و روبه متصدی اتاق نگهبانی می کنم .

--من اتاق خصوصی شماره 4 هستم.

- بفرمائید بالا . فقط توی راه پله ها  و آسانسور مواظب باشین . اونجا بخش زنان کمی باید با ملاحظه رفت وآمد کنید .

حاج خانوم  و مامانی جلوی در اتاق ایستاده اند .

-آمدی ؟ ما داریم می ریم جلوی اتاق عمل بیا برو تو اتاق و بیرون نیا. سرو صدا راه نمی اندازی پسرجان . ما خودمون خبرات می کنیم. 

-- چشم!

ساعت ، 11  رونشان می داد. یک اتاق یک تخته با یک پنجره  نیمه باز . یک یخچال کوچک که زیر  تلویزیون  خودنمایی می کند. درب آلومنیومی سمت راست قرارداشت که به سرویس بهداشتی و حمام باز می شد.درب کوچک دیگر هم به راه پله های اضطراری باز می شد . از پنجره گلدسته های مسجد و دیوار های آجری و قدیمی اش معلوم بود.

روی  صندلی کنار تخت می نشینم . صدای  بلند گو های مسجد بلند می شود. 

روی جانماز مخملی می نشینم . خانم پرستار خوش قیافه ای وارد می شود. با نگاهی پر از سئوال به من خیره می شود.

- شما    ! همراه خانم فلانی هستی ؟

عینک گرد و تیره ای چشمان مشکی و در شت اش را پوشانده است . پوست سفید اش را گرد عرق  و یک چیز نامعلوم قرمز کرده است.

--  بله . چقدر چهره شما  آشناست ؟

- ها؟

-- خانوم دکتر! عرض کردم شما ؟

گیج می زند . سینی استیل  را روی لبه فلزی تخت میگذارد  . گوشه لب اش را دندان می گیرد.اخم می کند.

- اینجا بخش خانمها ست . حتی المقدور از اتاق خارج نشین . مگه بخاطر کارهای خیلی فورس ماژور!.

-- چشم خانوم دکتر.

- خوشمزگی هم نفرمائید .من پرستارم.

--آها! بعله . چشم .خا نوم دک.. ..ببخشید خانوم پرستار.ولی تیپ تان خیلی دکتریه.

 سری تکان می دهد ،لبخندی میزند و می رود.

خورش قورمه سبزی  جا افتاده ای است . دوغ را تا به آخر سر می کشم .  روی تخت دراز می کشم. صدای بـــــنان آهنگ  ذهنـــم می شود.

-همراه خود  نسیم صبا می برد مرا          

          یارب  که بوی تو  به کجا می برد مرا

چشمانم گرم ساز و آواز هنرمندی هنجره و انگشتان اساتید می شود...........

درب اتاق به آرامی باز می شود .  مامانی و مادر جان و یک پرستار و زنی که روی یک  برانکارد خوابیده وارد اتاق می شوند . با کمک پرستار و شمارش یک دو سه همسرم را روی تخت می خوابانیم . 

 پرستار یک نوزاد را  که لابلای ملافه ای سفید خوابیده روی تخت اختصاصی اش می گذارد .  نوزاد  با دستان مشت شده  صورت پف دار و پر از دانه های ریز قرمز رنگ ظاهر می شود.موهای به هم چسبیده و خیس و چشمان  بسته بینی گرد و کوچک و لبان غنچه از صورت دخترک تابلویی خاطره انگیز ساخته است. 

-- خوب ؟

- خوبم.  خیلی توی اتاق عمل ترسیدم . یه خانومی خیلی جیغ می کشید. دلم شور میزنه.  هیجان زده ام.

-- نترس همه چیز مرتبه .منم شکم اول همینطور بودم  . جوجو هم که سالمه. توهم که خوبی . بوس؟

مامانی پس کله ای آرامی می زند .

از جا بلندمی شوم. به تخت نوزاد نزدیک می شوم. صد رحمت به عمر !  

آن چنان اخمی کرده که نگو. 

-اسمشو می گذاریم صبا.