آیا تا بحال به  صدای ذهن تان گوش داده اید. صدایی که مداوم می خواند، حرف میزند و نمی خوابد. بسیاری اوقات از صبح زود تا اواخر شب فلان خواننده زیر لبتان  زمزمه کرده و یا فلان عبارت کتابی تکرارشده است. بدون اینکه بخواهی بصورت ناخود آگاه صدای فلان رئیس جمهور و یا شخصی خاص در گوشتان زنگ می زده  و مهمان فکر شما بوده است.....

خواستم از عشق بگویم!

گفت :

شکم های گرسنه را چه می کنی؟ پاهای برهنه ، سقف های سوراخ ،دست های پینه بسته ، کمرهای خم شده از فشار زندگی ، ذهن های مشوش از جمع وتفریق بی فایده ، مرگ هایی که بیشتر اوقات تقصیری متوجه متوفی نیست، آرزوهای تمام نشدنی ، نرسیدن و دیر رسیدن ، سوارشدن و پیاده رفتن ها و ....

گفتم :

این ها نخ نماست.

گفت :

عشقی که تو دم می زنی از این ها نخ نماتراست.

گفتم :

مگر من می خواهم چه بگویم؟

گفت :

عشق رسیدن و غرق شدن رودی در دریای محبت است و ساحل ندارد و از این دست.

گفتم :

نه اینطوری ها.

گفت:

می خواهی از لیلی و وامق و شیرین و ژولیت و منیژه وزلیخا و فلان حرف بزنی.

گفتم :

خوب البته که نه.


گفت:

می خواهی بگویی مادر!

گفتم :

می شود آن را هم گفت.

گفت :

می خواهی بگویی عشق یعنی سیر الی الله.

گفتم :

مگر عیبی دارد؟

گفت :

نه . ولی خدایی که نزدیک است نیاز به سیر ندارد.

گفتم :

همان معقد صدق را خواستم بگویم.

گفت :

آن اولی را که نمی دانم . اما این دومی سیب سرخ رابطه ی میان آدم هاست.

گفتم :

عشق رنگین کمانی است.

گفت :

سیاه ندارد؟

گفتم :

تمام رنگها جز سیاه.

گفت:

اما از میان و پشت همان سیاهی ها و تاریکی هاست که رنگین کمان ات پیدا شده وبیرون می زند. هنوز داری ازعشق حرف می زنی؟

گفتم :

عشق توجه خویش را معطوف ذره ای کردن است.

گفت:

که چه بشود؟

گفتم :

رشد کند بالنده شود ، تبلور یابد و ثمر دهد

گفت :

خراب شد دوباره از نو!

گفتم :

صبر و ایثار است.

گفت :

برای کی و چی اش مهم است . ظرف زمانی و مکانی دارد. فیلم می بینی ؟

گفتم :

ای همچی .

گفت :

در تمام جنگ ها که بیشتر اش شبیه فیلم هاست . هر دو طرف قهرمان دارند. هر دو خود را حق فرض می کنند و در راه اش فداکاری و ایثار نشان داده و در سختی های نبرد  صبر به خرج می دهند و هردو مانند همدیگر برای یک هدف  و مقصد تمام تلاش خود را معطوف یک نقطه می کنند. وآن هم پیروزی است.یکی پیروز می شود و دیگری شکست می خورد. یکی مرده و دیگری زنده. عشق ایندو چه فرقی با هم دارد؟ کدام شان  عشق اند؟

گفتم  :

چه بگویم؟

گفت :

یک قاتل حرفه ای تمام توجه خود را مصروف انجام درست ماموریتش می کند.آیا اوعاشق است؟

گفتم :

نه!

گفت :

 پس دنبال چی هستید؟ . همه چیز این دنیا بازی است. این دنیای بادکنکی را از هر طرف که فشاربدهی از طرف دیگربیرون می زند. هر عملی چشم عکس العملی است.همه جنگ ها صلح ها حوادث غیر طبیعی  انقلاب ها  ارزانی ها گرانی ها ستاره ها ومشاهیر سا ختگی و ابهت  های عجیب و غریب  همه و همه بازی است.

گفتم :

چه ربطی دارد؟یعنی چی این حرفها؟

گفت :

همه اینها غیر واقعی است . فقط به چشم تو می آیند.همه اش خواب و خیال است.

گفتم :

عشق یعنی آرامش.

گفت :

حقیقت همین است