درخت ،  گنجشک ،  گربه ،  دختر

 

وقتی صبح به سوی من آمدی آفتاب را با خود آوردی

آفتاب گرم و ملایم بر صورتم نشست و خون میان قلبم شتاب گرفت.

زبری علفهای کف باغ دستانم را غلغلک می داد.

صدای پرندگان صبح گاهی و وزش ملایم نسیم چه گوش نواز بود.

رطوبت علف ها با وزش نسیم بیشتر شد.

چه سبک و بی وزن، بدون نیاز به تنفس بودم.

ستارگان سرخ و سفید میان درختان  و زمین ایستاده بودند.

 میان غبار و دودی که  از پشت دیوار باغ  با نسیم آمد و سایه ها که گاهی زمین را سبز تیره یا روشنمی ساختند.

میان آبی بی انتها سفیدی سبکی  در حرکت بود.

برخواستم  و با هم پرواز کردیم .

بالا و بالاتر

تا آنجا که  سبزی  میان دود با آن ستاره های سرخ و سفیدش کوچک و کوچکتر می  شدند.

تا انتهای شب راهی نمانده بود

و حالا سبزی باغ  جایش را به آبی پهناور می داد.

و بعد تنها نقطه ای آبی و روشن بود که از دور سو سو می زد.

همه جا پر از شب پره های نورانی است.....