کلیه اتفاقات این داستان بین ساعت 4 صبح تا 5 عصر افتاده اند.

(PM 4:00 - 5:00)

یک عکس رنگ و رو رفته از پسرک که کناردو دختر بچه جرق* آفتاب وسط کوچه ایستاده و دوچرخه ترمز پایی اش* هنوز نوی نو است.(فید این)/کیسه ی سرم را بدستم گرفته ام. سالن بیمارستان ساکت است. ساعت ٢ صبح رانشان می دهد. لخ ولخ کنان وارد دستشویی میشوم. همه بدنم درد می کند.با خودم می گویم:امشب هم تمام می شود.(فید آوت)

(PM 5:00 - 6:00)

حیاط دبستان پر از جیغ و داد بچه هاست. پسرک وسط یک جمع چند نفره به دیوار تکیه داده  و با هیجان زیادی در حال تعریف یک داستان است.آقای مدیر از پشت پنجره دفتر توی بلند گو داد می زند : آهای اون شیش نفر چه خبره اون گوشه ؟/معلم پرورشی یک ژیان تر و تمیز دارد. اجازه من را از آقای معلم می گیرد. سالن ارشاد پر از تماشاچی است. قبل از  شروع موزیک وارد سن می شوم و پانتومیم را اجرا می کنم و بعد موزیک می آید. تماشاچی ها می خندند. می ایستم و به معلم پرورشی نگاه می کنم. دست اش را روی  پیشانی گذاشته و با حالتی پشیمان نگاهم می کند.(فید این)/تخت بغلی یک نفر ناله می کند. آپاندیس اش را برداشته. می گویم :راحت شدی رفیق. صورت اش عرق کرده است . سری تکان می دهد و روی اش را بر می گرداند.

(PM 6:00 - 7:00)

گروه سرود مدرسه راهنمایی ... تقدیم می کند :

شد جمهوری اسلامی به پا                  که هم دین دهد هم دنیا به ما..........

آقای ناظم با آن خط کش فلزی معروف اش دست به کمر کنار آقای مدیر ایستاده است. کله ی طاس آقای مدیر زیر آفتاب برق می زند. وسط سرود خنده ام می گیرد. همه بچه ها می خندند. کچل آقا سراش را می خاراند.

(PM 7:00 - 8:00)

پرونده ام را زیر بغل اش گرفته است .ببین داداشی ! من توی این هنرستان درس می خونم . رشته ی ما هم خیلی آسونه و هم بازار کارش خوبه. بیا همین جا پیش خودم !آخه ساختمون هم شد رشته ؟تازه دیپلم هم که بگیری باید بری آجر بندازی بالا. اسمش معماریه ولی آخرش عملگی یه. نقاشی هم آخر وعاقبت نداره.پول توش نیست.تازه ممکنه معتاد هم بشی!بازیگر هم که بشی همه بهت میگن که ادای فلانی رو براشون در بیاری.دلقکی دیگه دلقک!/سال چهارم -تیرماه - امتهانات نهایی کتاب مالیاتی را دستش گرفته است و تکان می دهد : چقدر به ات گفتم این رشته مزخرفه ! خواهر این مملکت رو ... ئیدم!...

نمی فهمم که چرا وقتی ایرانی جماعت کارش گیر می کند به مملکت فحش می دهد.

(PM 8:00 - 9:00)

گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی ..... آخه این هم شد شعر؟ /آقا جان اصلن بنظر من رسالت هنر  چیز دیگری است. یعنی چی که هنرمند سیاسی ننویسه؟/میدونی مرتضی این ایسم ها رو یه عده آدم الکلی توی یه کافه نزدیک ایفل نشسته اند و درست کردند.ما هنوز به سورئال نرسیدیم اونها پست مدرن اند/فک کنم یه رابطه ای بین متالیکا وصادق هدایت هستش ./ این کافکا هم دنیایی داره ./استانیسلاوسکی ؟بی خیال  زنده باد آنکه گفت آری آنکه گفت نه.زمین می چرخه اخوی!/الکل یه بارش واسه آدم لازمه مرتضی جان بیا بخور حالشو ببر! / بابا با یه دود که معتاد نمی شی تو هم گند اش رو در آوردی ها/ مهدیه   جای یه عده آدم سه نقطه  است./آخ این شریعتی چقدر ماهه  شب امتهان اگه یک صفحه کویرنخونم خوابم نمیبره/ اصالت وجودی ؟ برو بابا هملت روعشقه ./آقای عبدالکــریم س ر و ش مولوی شناس بزرگی است که هنوز خوب فهم نشده اند توی این زمونه/. زنده باد خاتمی ! چی ؟ زرت و پرت نکن !شیخ شیخ است./نمردیم و گلوله هم خوردیم..../دنیا زشتی کم ندارد.شنبه. سه شنبه. ستاره ناهید ...../مش اسلام چه خبر ؟/آسید مرتضی ! اسمم رو صدا کن!

-چرا اومدم جنگ؟ راستش من توی خونه داشتم لباسشویی مادرم رو درست می کردم کشیش اومد و خواست بیام جبهه و من هم اومدم.

-من هیچ وقت پول نداشتم. توی این محله همه منو می شناسند.این بچه از اول هم مریض بود.

(PM 9:00 - 10:00)

-پسره غربتی ! موهاتو کوتاه کن! هیپی شدی؟/وای خواهر  ! این پسر خانم فلانی هم رپ پی شده ! نوچ نوچ نوچ./مامان ! مامان! موهای پسر آقای  ... شبیه تایتانیکه./ الهی خدا مرگوم دَه !

(PM 10:00 - 11:00)

پوووووووف! هم چشم چپ اش انحراف داره و هم میپره. تازه مامان و باباش هم از همدیگه طلاق گرفته اند. واقعن که خیلی بی سلیقه ای. شاعره؟ خاک بر سرت با این انتخابت. گوش هاش رو نیگاه کن خدا مرگ داده!(فلاش بک)

(PM 11:00 - 12:00)

مرد میانسال  با سر باندپیچی شده و صورت زخمی روی تخت دراز کشیده است .یک سرم قندی داخل بازویش فرو رفته است.صدا می زند و طلب آب می کند.پسرک می داند خونریزی زیاد تشنگی می آورد. با پنبه ای خیس  لب های ترک خورده ی مرد را تر می کند.شب صبح نمی شود.

 

(AM 1:00 - 2:00)

حیاط مهد کودک آجر فرش است. دیوار ها پر از نقاشی است.  اول خمیربازی  ومن که عاشق کرگدن هستم .مسابقه شکلات خوری است. یک نخ بزرگ به یک شکلات متصل شده است. طعم خوبی دارد.

---- بخور بخور ! خیلی بخور ! هی هی (فلاش بک)

(AM 2:00 - 3:00)

کلاس ما درست روی دفترقرار گرفته. دبیر قرآن نیامده است. سال چهارمی ها کلاس را روی سرشان گذاشته اند. رضا جوجه ، محسن خره، مهدی بلند، علیرضا سیاه ، مندلی مگ مگ ، برادر حجت، حسن گومبه ، مهدی گوش، کیوان گاو ، غلام لیل لو ، ممد پرخو  و من سرباز امریکایی مبصر کلاس ام که می دانم کاسه و کوزه ها آخر این پارتی سر من خواهد شکست./دبیر زبان خیلی باکلاس به نظر می رسد . کت و شلوار اتو کشیده و صورت اصلاح شده اش حال بچه های ته کلاس را بهم می زند. یکی از ته کلاس می پرسد: آقا دبیر اجازه !واتر وویس یعنی چی؟ آقای دبیرزبان سرخ میشود و می گوید : آب میوه! کلاس از خنده منفجر می شود.

(AM 3:00 - 4:00)

اسمال با کفش آهنی و دست و پای کوتاه وسط دروازه ایستاده. شلوار کهنه و پیرهن چرک اش زیر آفتاب ظهر کثیف تر به نظر می رسه .داد میزنه :

هوی یره دروست بازی کو !......از این طرف حیاط به نشانه اطاعت دستی تکان می دهم . اسمال را همه بچه ها دوست دارند . چندهفته بعد اعلامیه فوت اش روی برد هنرستان آویزونه. اسمال از سرطان خون مرد.

(AM 4:00 - 5:00)

بلند گو ی مدرسه منو صدا می زنه. بعنوان برنده مسابقه قرآن باید برم توی استانی مسابقه بدهم. مسابقه ترتیل خوانی توی یک چادر وسط یک اردوگاه در گلمکان مشهد برگزار میشه. یه پیرمرد با چفیه و تصبیح دانه درشت وسط چادر نشسته است. وقتی ترتیل خوندن من تموم میشه حس میکنم میخواد با قرآن بزنه توی سرم. پاهام چسبیده به زمین. نای اینکه بلند شم فرار کنم ندارم. فقط یک کلمه میگه : خدا هدایتتان کند!(فلاش بک)/نماز صبح است. کنار یک پسر با شلوار گشاد کردی نشسته ام. با حالتی دوستانه و مهربانانه از او می پرسم: ببخشید شما اهل کجائید؟ با حالتی خشن جواب می دهد : بُتوچَه ! . می گویم : ببخشید راستش می خواستم دوست شیم. با حالتی خشن تر جواب می دهد : گفتم بُتوچَه !. دمق می شوم و با خودم می گویم : مثل اینکه ترک و کرد زیاد هم فرق نمی کنند..

(MM 0:00 - 0:00)

آقای مدیر از من در مورد غذای سگ اش و اینکه چرا قندان چایی قند ندارد می پرسد.نگاهش می کنم چیزی نمی گویم. /آقای نماینده چاق و چله ی مجلس کنار اقای مدیر ایستاده است. با او احوال پرسی می کنم اقای مدیر مثل کسی که جزامی دیده است از من می خواهد آنها را ترک کنم و به اتاقم برگردم/ آقای مدیر با نماینده شرکت خارجی  عرق سگی میخورد و تنها چیزی که  از انگلیسی بلد است می گوید : وودکا اوکی!/ آقای مدیر از پنجره سالن مرا صدا می زند .لحنش مثل همیشه طلبکارانه است. از او می خواهم صبر کند تا از نزدیک با اون صحبت کنم. به اتاق ام که می رسم از ترس نیم خیز شده/ آقای مدیر روزه گرفتن و نماز خواندم را مسخره می کند می فرمایند: مسلمانی غیر ختنه چیزی ندارد/ پسر آقای مدیر به فاطمه(ص) فحش می دهد و اما حسین را یک تاجرقدرت طلب می داند و در مورد زینب رکیک حرف می زند. میدانم اینها حرف های او نیست .او عقل اش به این چیزها نمیرسد.امروز تاسوعاست و من مثل همیشه سرکارم./من امروز روزه گرفتم مثل هر هفته مثل هرماه از روزهایی که دیوانه ام .آقای مدیر خوشه ای انگور تعارف می کند .نگاهم می کند و می گوید: آفرین رژیم بگیر!

آقای مدیر از مسافرت خارجه اش می گوید : رفتیم تو ی کابارَه. آقا این خانمها اومدن دَورما. به ما گوفته بودن کی بایید خادتَه سِوِر بگیری تا نِفهمند مستی وگرنِه یَک عالَمَه پول تَلکَه ات مِکیدَن...../آقای مدیر از سفر حج می گوید:این مکه مکه کی مگن فقط یک تیکه سنگ سیاهه که یک عده ....خول درن دورش مگردند./پسر آقای مدیر در مورد فیلمی ایرانی حرف می زند. او دفعه ی اولش است که با همسر اش به سینما می رود بادی به غبغبه می اندازد : فیلم فقط اسکات ران عشق!....با خودم می گویم : در نبوغ تو نباید شک کرد.

پسر آقای مدیر مست کرده و با سگ گرگی اش وارد اتاق می شود. یکی از دوستان الدنگ اش همراهش میاید .با لحنی  عصبی می پرسد: چقدر اضافه کاری می کنید؟پاشو برو کار بس است/.   یک سه تار خریدم. فردای  آن روزپسردیپلم ردی آقای مدیر هم رفته یکی خریده. روزبعداز من می خواهد یک کاست از تارنوازی را به او بدهم. فردا صبح داخل ماشین صدای تار محمد رضا لطفی بلند است . مادر ژنده با پررویی تمام می گوید : این دارد بین سیم دوم و سوم قاطی می زند. مگرنه ؟ پدرش باغرورداخل آینه مرا نگاه می کند.دوست دارم ضامن یک کمربند انفجاری را بکشم و ماشین دود شود برود هوا.....

روز آخر صبر من رسیده است. بی پولی امانم را بریده.

پسر آقای مدیر می گوید: از این شرکت نرو اوضاع بهتر میشه.

می گویم : من یازده سال و ده ما ه و ٣ روزه اینجام .من دیگه تنهاخودم نیستم . حالا دیگه زن و بچه دارم .من شما رو دوست دارم ولی آبرویم را بیشتر.

آقای مدیر چیزی ندارد که بگوید....

آدم بد وجود ندارد.

آسمان همه جا یک رنگ است. اما موفقیت با کسی است که حرکت می کند.