Sevgilerimle

Sen benim böyle göründügüme bakma lütfen

Benimde bazi romantik duygularim var

Çözül dudak dilim beni asik olan anlar

Hayret kalmadi bende eski tavirlar

O eski tavirlar

Seni seni çok seviyor kalbim

Simdi gözün aydin sana emanetim

Seni seni seni çok seviyor kalbim

Sensin askin eline son ziyaretim

Gönlüme göre birini bulduguma göre

Neden kaçiyordun sanki göz göre göre

Degistim ben mutluluktan uçtuguma göre

Hayret edenlerede sevgilerimle

Sevgilerimle

 

 با نهایت عشق ورزی

        
 لطفاً این گونه به ظاهر من نگاه نکن

 یه وقت هایی حس و حال رمانتیکی دارم

 زبان و لب هایم مرا بسان عاشقی می شناسانند.

تعجبی ندارد برای من رفتار های گذشته

 آن رفتار های گذشته

 تو را تو را خیلی دوست دارد دلم

 خود را به تو سپردم چشم تو روشن باد

 تو را تو را تو را خیلی دوست دارد دلم

زیارت تو نهایت عشق من است

 گویی به خاطر دلم به خاطر پیدا کردن یکی

 روز روشن می دویدم

من از تمام خوشبختی ها یم دست کشیدم به خاطر پروازم

زمانی که من عوض شده ام

با نهایت عشق ورزی

 

 

 

 

لینک ترانه

 

 

 

 

 

شناسنامه

آواز : سرکان بوراک (عالیشان) -  سال ساخت :  2008

مایه : پاپ ترکی

 

 

 

 


*زحمت ترجمه را سرکار خانم  کلودیا  کشیده اند.


مجری شبکه -آ تِ و- با موهای کوتاه و خرمایی رنگ اش بدجوری  توی چشم است. مادرم از اینکه من اینقدر به اخبار ترکیه علاقه دارم تعجب می کند.

- چیه اینها رو نگاه می کنی! همه اش دعوا و دادگاه و بزن بزنه.

مادرم الکی حرف نمی زند.هفته قبل با هم مسابقه بیلیارد سولیوان  را از شبکه یورو اسپورت نگاه می کردیم که او از بین تماشاچی ها بروس ویلیس را شناخت.

-اهه! این یارو پلیسه هم اینجاست که!(جان سخت را می گفت)

با این همه او که نمی دانست من به چیه این اخبار علاقه مندم.

مینی بوس  جای چرخیدن ندارد . تقریباً نفس نفر بغلی توی صورتم عطر افشانی می کند. فکر کنم ناهار نخورده است.گاهی صندلی ردیف آخر را دزدکی و با زحمت زیادی نگاه می کنم. خانوم مجری -آ ت و-   کنار دختر خانومی که خیره خیره مرا نگاه می کند نشسته است. دختر کنار خانوم مجری لبخند ملیحی می زند . دلبری هایش فایده ای ندارد حواص من به او که نیست .خانوم مجری موهای خرمایی رنگ اش راکمی از زیر مغنعه بیرون داده است.

مینی بوس تکانی می خورد و من با کمال میل خودم را جابجا می کنم . دندانهای درشت اش را با یک لبخند رو نمایی می کند.سرم را پایین می اندازم.دختری که جلویش ایستاده ام چادرش اش را محکم گرفته است و زیر زیرکی نگاه می کند.کفشهای سفید اسپورت اش نو نو است.

خانوم مجری دو سال از من بزرگتر است. لابلای برگه های تعیین واحد پیدایش کرده ام....

مجید با آن موهای بور و دندانهای فاصله دار با لـــحن مســـــــخره ای می گوید:

- ایول ! سن و سال فه فه جان خوبه. بزرگت میکنه.

-- تو زر نزن! مرتیکه ی عنتر.

وسط کلاس مالیه با استاد بحث می کنم. در مورد مقایسه ارزش نفت  و برابری دلار و ریال وعلت تفاوت ارزش بین سال ١٣۵٧ و ١٣٧٧.

  استاد خوشحال و هیجان زده  از طرح این سئوال دق دلی اش را سر نظام پولی و بانکی در می آورد.

ناگهان صدای خانوم مجری از پشت سر آمد. چیزی گفت و هیجان استاد بیشتر می شد.موهای تنم سیــــخ می شود. درست ردیف پشت سرم نشسته است. بر می گردم و به آرامی نگاهـــــش می کنم.

 دندان های درشت  اش را با چشمک ریزی حواله ام می کند.

همانطور خیره اش می مانم با هر زحمتی که هست جلوی لبخند ام را می گیرم.

حالاکه چادر اش را برداشته کمی از خانوم مجری -آ ت و- تپل تر بنظر می رسد . ران های خوش تراش با قوصی  تند به کمر می رسند .مغنعه بزرگ اش تا رو سینه پایین آمده است .برجستگی خاصی از زیر آن نمایان نیست.

صورتی ملایم لب ها میان پوست سفید صورت  به عرق نشسته اش جلوه گری می کنند.

موهایش را از زیر مغنعه ی عقب رفته اش رابه یک طرف داده است.دستش را زیر مغنعه می برد و به نشانه گرما آنرا تکان تکـــــان می دهد. بوی خوشی بلند می شود.

چشم از چشمان درشت اش برنمی دارم.دوست دارم لبخندی بزنم  .لبانم را گاز می گیرم.

ورپریده یِ چشم سفیدِ بی حیایِ اَلپَر ! تو رو خدا انگار نه انگار !اونجوری نگام نکن ذلیل مرده !دارم قبض روح میشم.

حس می کنم . فکرم را می خواند. ابروهایش را بالا می اندازد نگاه از من می گیرد و به استاد خیره می شود.

- آقای فلانی!

باشما هستم !

صدای استاد مرا به خود می آورد.

-کلاس از اینوره پسرجان !

بچه ها می خنــــــدند و مزه پرانی می کنند.

برای اینکه  اوضاع را مثلن درست کرده باشم  با حالتی جدی و متفــکرانه  می گویم:

-- استاد! شما بهتر می دونید که در خاورمیانه خیلی چیزا روی خیلی چیزای دیگه تاثیر می گذارند. تازه بعضی هاشون تاثیرات خیلی خیلی عجیبی و غریبی می گذارند... خیلی عجیب.

استاد از این عبارات حکیمانه یکه ای می خورد.

چند لحظه ای ساکت و آرام مرا نگاه می کند. چشمانش را ریز کرده لبانش را برای مزه مزه کردن حرفی که می خواهد بزند می جنباند.

از گفتن منصرف می شود .با اخم سری تکان می دهد و درس را ادامه می دهد...


*عکس ها از نادیا ک

 

پسا نویشت :

خاطره خاطره است کاریش نمیشه کرد.