بغض کرده آســــمان چشـــم من

رنگ خـــون دارد دل پر خشــم من

جانم آزرده است از زخـمی نـژنــــد

تن خمارو سخت سست و مستمـند

مرده  از بی بـالی ام پرّنــده گــی

جای آن پیـدا به جـــان درّنده گــی

پشـت بر  تیــغ نفـــاق ام داده انــد

زین شکستن سرو ها افتـــاده انـد

بوسه زد بردوش عارف مـاردوش

شعله زهدش ز بیهوشی خموش

بوستان فکرت از آتـش بسوخــت

جهل بروی در دمیـد و برفـروخـت

 آروغ از خون می زند ضحاک دیـو

مغز  انسان سـفـره آرای خدیـــو

سفله گان و کاهـلان زیرک شـده

زیرکان در سفلگی دل  َیک شـده

شیر و اژدر گوسـپـند کــاه خــور

باز و قـرقی کرکـس مـردار خـور

چشم مجنون ازفراقت خونچکان

هرزه گان لبهای شیرین را مـکان

پیل و پیران  افسـران بی کـــلاه

لشکر دیوان بـرون گشته زچــاه

در نبرد خیر و شر افسون شدند

پهلوانان و یــلان  دل خون شـدند

آرمــــان شهـر بیـــان را لال کــرد

گور  و مطبخ قبـــله آمـــال کـــرد

الحـق اینـــجـا مهــد آزادی نـبــود

غم کجا می خورد کس شادی نبود

ناله کـی می کردم از بی طاقـتـی

آدم افتــــاد  از بلنــدین سـاحـتــی

 

 

 

 

 


پسا نویشت :

همه گویند طاهر تــار بــنــواز               صدا چون می دهد تار شکسته