عکس از سونیا ماسون


یکی بود یکی نبود .

غیر خدای مهربون اون بالا ها هیشکی نبود. یه دختری بود سه ساله . کنار داداش کوچولوش دراز کشیده بود و شیشه می خورد.

- من؟

-- آره بابایی تو!

هر کی گفت داداش کوچولو اسمش چی بود ؟

- کو لو چه بود !

آره. اسمش کلوچه بود. کلوچه یه پستونک داشت که شکل آقا فیله بود.

هر کی گفت چه رنگی بود ؟

- آآآآآبییی!

آره آبی بود. این کلوچه اون قدیما اینجا نبود.

کجا بود ؟

هرکی بگه می دونم خیلی زرنگه!

کلوچه تو میدونی ؟

- تو آسمون!

آفرین ! دختر خوب و نازنین . فرشته ی روی زمین .

آره کلوچه تو آسمون پیش خدا بود. اون بالا ها ، درست روشونه ی خدا ، نشسته بود.

یه سارافان سفید رنگ بلند تنش کرده بود و یه شیشه بزرگ شیر توی دهن اش.

از اون بالا تو آسمون پایین رو به خدا نشون می داد و هی می گفت :

- مام ما ! باب با ! دَد  دَ .

- تو رو می گفت !

آره لپ گلی ! من رو می گفت با مامانی.

خلاصه ، کلوچه ی ما هر روز به خدا می گفت که منو بفرست پایین پیش  مامانو بابام.

خدا هم بهش می گفت : گل پسر  !قند عسل ! عجله نکن ! یه کم دیگه اینجا بمون . بد بهت نمیگذره. خیلی زود میفرستمت پیش اونا. اون پایینا.

این پایین هم مامانی و بابایی همش واسه کلوچه دعا می کردند که صحیح و سالم از اون بالا برسه پایین.

مامانی هر شب بعد نماز می نشست و دعا می خوند . درست مثل وقتی که واسه بچه ی اولش دعا می کرد. چه روزایی بود. چقدر خوب بود.

-گریه می کنی؟

-- نه بابایی سرما خورده ام.

- مامانمو میخوام! پس کی میاد؟

-- بزار قصه تموم شه خودت می فهمی مامان کجاست.

- من مامانو میخوام!

-- ببین کلوچه چقدر خوب گوش میده و هیچ چی نمیگه! تو هم گوش کن .

- نمی خوام. اصلن من می خوام برم پیش مامانو .

-- خیلی خوب پاشو هرجا میخوای  بری برو.

- دیوانه ی احمقِ بی عوشول.

-- آف فرین ! باشه! حرف بی تربیتی بزن ! اگه فرشته برات گناه ننوشت!

 دم دمای غروب بود . نور کمرنگی دیوار زرد  و نمور اتاق خواب را روشن کرده بود. مرد کنار نوزاد بخواب رفته بود. نوزاد با چشمای گرد و سیاه رنگ اش به قاب عکس رو دیوار خیره مانده بود. پستانک کوچک آبی رنگ لبان  و چانه و بینی اش را پوشانده بودند. گاهی تند تند پستانک را می مکید و گاهی بی حرکت بالای سر اش را نگاه می کرد.

خواهرش همیشه بهش می گفت : داداش کلوچه ! تو که فرشته ها رو می بینی ازشون بپرس مامانی کی میاد؟ .

کلوچه گاهی وقتا مامانی رو می دید که میاد بالای سراش وای میسته و نازش می کنه.

یه وقتایی هم از توی قاب عکس روی دیوار  بهش لبخند می زد و شکلک در می آورد.

بابایی روزا این قصه رو تعریف می کنه . شبها شلمرود و شنگول منگول  و آقا پلیسه بیداره. بیشتر وقتا آخر قصه ها خودش خوابش میبره.

خواهرش همیشه میگه : این بابایی نه شعر خوندن بلده نه قصه گفتن. مامانی اگه بیاد یه عالمه شعر بلده. بابایی همش غلط غلوط میخونه...

گرسنه است .دلش جوجو میخواهد.

این بابایی هم که بازخوابش برده است.  کلوچه گریه می کند و بلند جیغ می کشد.

بابا خواب می بیند . یک خواب شیرین . 

جایی کنار کلوچه و دخترش و مامانی توی یک دشت سر سبز نشسته اند و همه گی  می خندند.

ناگهان دخترش  با صدای بلند می گوید :

- آخه تو چه جور بابایی هستی  که پنج دقیقه نمی تونی یه بچه رو نگه داری.

از خواب می پرد.

دخترش با یک شیشه ی پر شیر کنار کلوچه ایستاده و با اخم نگاهش می کند.


 

پسا نویشت :

خدا !

کاش تراژدی را خلق نمی کردی . 

قیافه نگیر !

کمدی هایت هم چنگی به دل نمی زنند.