همانطور که روی اسب لخت اش به جلو خم شده به آرامی دهنه اسب را  می کشد. از بین چشمان نیمه باز اش میان نیزار را نگاه می کند.

صدای رود میان نیزار می پیچد.زیر نور ماه قاصدک ها به پرواز در آمده اند.سنجاقکی پرواز کنان از کنارش می گذرد. اسب شیهه ی کوتاهی می کشد.

از دور صدای جیر جیر چیزی شبیه ارابه به گوش می رسد. صدا بلند تر و بلند تر می شود. از میان نیزار و شاخ و برگ درختان نفربری بیرون می جهد .دود ی سیاه رنگ  از پشت آن بلند است.نفربر مقابل سوار توقف می کند.

سوار  به آرامی از جلوی نفربر کنار می رود و  به آن  خیره می شود.

سر وصدای مجادله چند نفر از داخل تانک بلند است.اسب شیهه ای می کشد. سروصدای درون نفربر همراه آن خاموش می شود. دریچه بالایی باز می شود و کسی  به  آرامی سر اش را  بیرون می آورد...

 

 

 

 

 


 مرتضی بیسیم چی گردان کنار رود نشسته است. چند ترکش ریز و درشت ران و پشت اش را مجروح کرده اند. خون ریزی زیاد برایش رمقی نگذاشته است.

ماه سفید و درخشان میانم آسمان سحر می درخشد.رود گرم و بخار آلود می گذرد. صدای شیهه اسبی از پشت نیزار او را به خود می آورد.

 به هر زحمتی که هست کلاشینکف را ستون کرده برمی خیزد. به آرامی خودش را به طرف صدا نزدیک می کند. آنطرف  نی ها تانک نفر بر ایستاده است . خوب که نگاه می کند سری  را می بیند که  از دریچه جلویی تانک بیرون آمده  است.

روبروی تانک مردی بلند قد و درشت هیکل سوار بر اسبی سپید و لخت نشسته است. نیشگونی از گونه اش می گیرد. شاید خواب می بیند. لباسهایش شبیه فیلم محمد رسول الله است.مرتضی  یادسکانس ورود حمزه سید الشهداء به خانه کعبه می افتد.یاد آنتونی کوئین ،باراباس ، عمر مختار ، زنده باد زاپاتا، اسب کهر را بنگر و ... همه آن نقش ها جلوی چشم اش هست. دلش برای دوباره دیدن در بارانداز  تنگ شده. می داند این یکی را مارلون براندو بازی کرده . اصلا دلش برای براندو و اتوبوسی بنام هوس اش تنگ شده است .سید مصطفی بارها و بارها به او سفارش کرده بود که راه خط تا حرم خیلی دور است و نمی شود پیاده این مسیر را رفت. اما او شب حمله ناگهان هوای حرم به سر اش زده بود . از خط گذشته و با خود گفته بود هرجور شده امشب تا صبح راه می روم و خود را به حرم می رسانم.

چشمهایش از ضعف تار می شوند . به هر زحمتی که شده باز نگاهشان می دارد. اسب  با آنکه جثه ای بزرگ دارد زیر وزن سوار کمر خم کرده است. پاهای کشیده مرد داخل رکاب نیست . او آنجا چه می کند. وسط میدان جنگ؟ کنار تانک دشمن؟

صدای  سوار با لهجه عربی بلند می شود. در بالایی نفربر  باز می شود و دو نفر دیگر بیرون می آیند. هر سه نفر سرباز داخل  اکنون روی تانک خیره به سوار اسب سفید رنگ می نگرند.

مرد سوار که سی و چند ساله بنظر می رسد شمشیر اش را می کشد و با صدای بلند در حال رجز خواندن است.چقدرآشنا می خواند!

دستگاه حجاز را  مرتضی از خیلی وقت پیش می شناسد.یاد دوره قرآن و صدای تلاوت استادش می افتد.سوار مقدمه را در بیات ترک  و دنباله را روح الارواح می خواند. آفرین ! بیاد اذان موذن زاده می افتد. دل اش هرری می ریزد پایین .

عجب فراز و فرودی  !از حجاز به عراق. گرم و خوش آهنگ می خواند. چقدر خوب و به موقع !هر که هست اهل موسیقی هم هست!

دل اش می جوشد  . می خواهد از همانجا به سوار جواب بدهد.شبیه تعذیه خوان ها  که سلام و جواب می کنند.

هوای همایون خوانی کرده است. می خواهد همانجا بزند زیر آواز.   .میان سینه اش انگار گنجشکی در حال تقلا برای بیرون زدن است...

سوار با گام بالا می خواند.

از عقیل می گوید که در مورد مادرش گفت :در میان اعراب، شجاع تر از پدران اش کسی را نمی شناسد.

از جد مادری اش که  او را به سبب جنگاوری و دلیری ملاعب الاستة یعنی کسی که سر نیزه ها را به بازی می گیرد، می نامیدند.

از رسول الله می گوید که در مورد او فرمود  :  انت اخی فی الدنیا و الاخره...

از نامش  : که اورا شیر بیشه نام نهاده اند.

از پدرش  : از ابوتراب از یار و رفیق همیشگی پیامبر...

حال اینجاست همراه برادرانش جعفر،عون و عثمان تا رفاقت و برادری را در حق همه هاشمیان و علویان تمام کند...

زیر نور ماه اسب و سوار می درخشند.اشک چشمان مرتضی راپر کرده است. .شانه های لرزان  سربازان حکایت از گریه  ای از سر درد دارد...

سوار شمشیر اش را غلاف کرده است. سید مرتضی دیگر نای ایستادن ندارد. همانجا میان بوته ها از حال می رود.

شراره های آتشین آفتاب پلک هایش را قلقلک می دهند. صدای قورباغه ها میان نیزار بلند است. لبانش از تشنگی و ضعف ترک خورده اند. همه چیز میان چشمانش محو و غبار آلود بنظر می رسند. غلتی می زند و سینه خیز خود اش را به چاله آبی آنطرفتر می رساند.

عکس اش را میان گودال می بیند. لبهای ترک خوردن اش را به آب نزدیک می کند.یاد دیشب  وسوار سپید می افتد. سوار همانی بود که همیشه در خیالش او را تصور می کرد.

با صدایی ضعیف که از گلویی خشک بر می خیزد به آرامی می گوید :

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله...

 

 

 

 

 

پسا نویشت:

عاشق ار راز خود بپوشاند
وز ورع شهوتش فروماند
به حقیقت مرید عشق بود
چون بمیرد شهید عشق بود
بعد ازین دست ما و دامن عشق
ما شده خوشه چین خرمن عشق