بعد ا زظهر پنجشنبه  بود.

پای تلویزیون نشسته بودم که دیدم داره تبلیغ یک فیلم سینمایی رو می کنه:

کاری مشترک از نقاش معروف سالواتور دالی و کارگردان شهیر لوئیس بونوئل, امشب از شبکه ...

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم خدایا چقدر دنبال این فیلم بودم. با خودم گفتم بالاخره یافتم و مثل ارشمیدس که از توحموم پریده باشه  بیرون.

توهمین جفتک انداختنها بودم که بابام رو که کنارم دراز کشیده بود دیدم.

خودمو جمعو جور کردم و گفتم :

امشب حتما بیدار باش ساعت ١١ فیلم قشنگی میگذاره..

پدرم گفت : فیلمش قشنگه؟

گفتم : خیلی. آخرشه.

پدرم راننده و ۵٠ سالشه. ژانرمورد علاقه اش هم وسترن .......

با هر بدبختی بود تا ساعت شروع فیلم بیدار نگهش داشتم. بعد که فیلم شروع شد کنار هم دراز کشیدم تا نگاه کنیم.فیلم با صحنه هایی از کناره یک ساحل صخره ای  شروع می شه و دوربین روی صخره ها راه می ره....

این تموم چیزی بود که من اونسال از سگ اندولوسی دیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.

صبح که از خواب بلند شدم پدرمو دیدم که رو سرم وایستاده داشت آماده می شد که بره بیرون.

پرسیدم :

چی شد؟

من خوابم برد.

شما فیلمو دیدی ؟

چطور بود؟ 

 یکمی به  من نگاه کرد و با یک حالت خیلی خاص مثل کسی که  سعی داره جواب خوبی بده ,

گفت :

خوب بود .

فقط

یه کمی غمگین بود.