عکس ها :کمال کمیل ( ترکیه)

 

لیلا ازآن دخترهایی بود که وقت حرف زدن با چشمهای گرد وسیاه اش چنان به من زل می زد که انگار  دارد به حرف آقا جان اش گوش می دهد. آقا جان لیلا نجار بود . از آن مرد هایی بود که برای همسرشان فقط حکم ابزار شب جمعه را داشتند .حرف بیرون و داخل خانه را فقط زنش می زد و او با حالتی جدی فقط تایید می کرد.

لیلا با اینکه از من  فقط یک سال بزرگتر بود  هیچوقت جلوی من روسری اش  را از سر در نمی آورد.

مادر لیلا  از آن مامان هایی بود که وقت اذان رادیو و تلویزیون را خاموش می کرد و قانون خانه آنها این بود که آن لحظه همه باید بر می خواستند و نماز می خواندند.

زیر زمین خانه ی عمویم شبیه آب انبار های قدیمی دیوار های قطوری داشت. تاریک و البته نمور. جای دنجی برای خاله بازی و قایم باشک. سه نفری نشسته بودیم و حرف می زدیم.

- کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی ! سر به هوای من .نوشتی؟

-- نه!  گم اش نمی کنم . توی جیبمه!

مریم با اخم  لبهایش را کج و معوج  کرد و گفت : ای بی تربیت ! اگه به مامان نگفتم.

او با اینکه یک سال از من کوچکتر بود همیشه دوست داشت نقش خواهر بزرگتر را برای من بازی کندو دائم  در کارهای من  دخالت می کرد . یادم هست یکبار که داشتم با پسر همسایه مان دعوا می کردم او جیغ کشید و من حواصم پرت شد و یک سیلی بیشتر خوردم.

همیشه فکر می کردم  آن شعر را خود لیلا گفته ولی بعد معلوم شد  آنرا یک خواننده معروف بنام هایده خوانده است .

با خودم می گفتم : عجب ! این لیلا چقدر باهوش است .من هرچی زور می زنم نمی توانم شعر -من یارمهربانم -را تا آخر بخوانم. بعد این لیلا یک عالمه  شعر بلد است.

 آن اواخرکلی زور زدم و یک ترانه را از بر کرده بودم و همیشه توی حمـــام بلنـــد بلــند می خواندم.

-سَموَر که قل قل می کنه صدای بلبل می کنه

عشق اگه تو دلت باشه  تَبَلورِش گـل می کنه

یک همکلاسی دبستانی داشتم که همیشه ترانه های حمیرا را مثــل خود حمـــــــیرا می خواند.

- خاطرات شمال محاله یادم بره   اون همه شور و حال محاله یادم بره ....

می خوام بر م دریا کنار دریا کنار هنوز قشنگه  ...

پدر اش  هر سال محرم و روز عاشورا توی دسته ی مسجد محل نوحه می خواند. وقتی این دو خط شعر را برای مهدی  خواندم با تعجب پرسید :

- هی یَرِه این خواننده اش کیه عجب قشنگ می خونه!این تبلوورش دیگه یعنی چی؟

-- منم درست نمی دونم ولی فک می کنم یعنی قلپ پی باد میکنه میاد بالا!

لیلا از آن دخترهایی بود که دفتر خاطرات می نوشت. دفتر خاطرات لیلا پر بود از آن شعرهای عاشقانه و ترانه های انواع و اقسام خواننده ها.

روی جلد دفتر خاطرات اش نوشته بود : دریای عشق ساحل ندارد.

پشت جلد نوشته بود : عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

من می دانستم آخر و عاقبت عشق و عاشقی چه می شود. آخراش دادگاه و شلاق و این حرفها بود. تازه همیشه با دخترها کارهای بد بد می کنند و آنهـــا بی نامــــــــوس می شوند.

چند ماه قبل  کمیته پسر همسایه ی سرکوچه مان را با یک دختر توی خانه شان گرفته بود .

همسایه ها می گفتند پسر های خانوم فلانی که پاسدارهستند راپورت داده اند. بیچاره پسر همسایه را کلی دم خانه شان کتک زدند. بعد ها که کمیته تبدیل شد به نیروی انتظامی او به استخدام آنجا شد و پسر بسیار سر به راهی از آب درآمد.

- عاشقی روزی دَرَه  چل و پن روزی دَرَه ...

مامان همیشه این شعر را به مناسبت های مختلفی می خواند. تازه خیلی وقتها چیزهایی می گفت که ما معنی آنرا نمی فهمیدیم.

- به مخت من مَنانی . برو شوهر بکون بیَوه نَمانی !

این را وقتی می گفت که می خواست مثلا بگوید:

-یه تومن بده آش به همین خیال باش و یا به امید کسی نباش.

یا می گفت :

- اَشنَیی دِ روشنَا ئیه !

برای زمانی که می خواست بگوید :

از آنجایی که انتظار نداری با کسی آشنایی پیدا می کنی و یا می فهمی قوم و خویشی.

یا بعضی وقت ها حرفهای بدی می زد :

- دِخَنَه ما نِدَرِم اشکینَه    گوز ما چِناررَ مِشکینَه !

که کنایه از فخر فروشی با جیب خالی بعضی از آدم ها بود.

و یا بعضی چیزها که حکایتی پشت آن بود :

- نمیرَه خَلَه خدیجَه  ببینَه از دولوکچَه!

 که معنی همان نشاشیده شب دراز است را می داد یا جوجه رو آخر پاییز می شمرند.

و بعضی حرفها که کاملاً معنایش روشن بود :

مَگوزِن مَچوسِن کی حسن خیار کاشدَه!

مامان با اینکه برای هر چیز شعر  و ضرب المثل  بَد بَد و بی تربیتی فراوان داشت  وقتی دید من فقط به تقلید از لیلا یک دفتر شعر درست کرده ام  سری تکان داد و دفتر را جلویم انداخت و هیچی نگفت .

دفتر شعر من یک دفتر سفید خطی یه 100 برگی بود که من خیلی تر و تمیز با دوخودکار آبی و قرمز آنرا می نوشتم.

پشت جلد عکس یک پسر بود که روی تخته سیاه نوشته بود . امام را دعا کنید. پشت بعضی  دفتر ها هم  نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است.

این از همان دفتر هایی بود که آن دوران خود مدرسه بین بچه ها با قیمت بسیار کم توزیع می کرد. جنگ بود و هنوز آدم ها خیلی گرگ و درنده نشده بودند. از این دفتر ها که می دادند بیشتر اش کاهی بود و یکی دو تایش سفید خط دار.

توی دفتر پر بود از نقاشی قایق و ساحل و قلب تیر خورده و پرنده و این حرف ها...

عباس که همه ی بچه های همسایه از آلبوم عکس های هندی اش حکایت ها تعریف می کردند . دو کارتن نوار مکسل و سونی و جی وی سی از خواننده های مختلف داشت  از اون داداش هایی بود که قد بلند اش همیشه به او احسـاس بزرگی و قدرت می داد.یادم هست خیلی وقت ها آلبومش را دزدکی از زیر تخت در می آوردم و یک دل سیر آنرا دید می زدم.

وقتی دفتر خاطرات من را با نامردی تمام به بابا نشان داد و بقول خودش راپورت داد. دوست داشتم من هم به بابا بگویم که :

-- اون خودش  یه عالمه عکس هندی داره و یک عالمه هم  دفتر خاطرات داره.

اما وقتی  دیدم بابا با حالت دراز کش دفتر را ورقی زد و خیلی خونسرد گفت :

-- هه  هه ! قشـنـــــــگه ! پاشین می خوام بخوابم !

از خیر  راپورت دادن  گذشتم.

لیلا وقتی رفت خیلی پکر شدم.تا یه مدتی حسی در من بود که نمی دانستم چیست. چیزی که من را به شدت بی حوصله می کرد.

 بعد از پنج سال که دوباره  لیلا را دیدم .مامانش  با لهجه ی ساروی  اش به مادرم می گفت :

- آره خواهر ! لیلا رو با این  احمدپسر عقد کردیم رفت. خواهر جان ! این مریم رو  دیر عروسش نکنی ها. دختر رو باید همون شونزه هیفده  عروس کنی بره خونه شوهری!

یاروش کن بره!

مامانم سری تکان  داد و ابروهایش را بالا انداخت.

چند روز پیش وقتی دفتر صد برگی خاطرات ام رو از زیر آت و آشغال های گاراژ  خانه بیرون کشیدم ، چشمهام پر از اشک شد.

به خیلی از نوشته هام خندیدم و با تعجب به بعضی نوشته هام نگاه کردم.

خیلی از صفحات تاریخ داشت. ولی هر چی به ذهنم فشار می آوردم که این ها را چرا و در چه حالتی نوشته ام چیزی به یادم نمی آمد.

اما لیلا را هنوز خوب یادم است. صورت سبزه و خال کمرنگی  که گوشه ی لب اش داشت. موهایش چنان سیاه بودند که حال آدم را به هم می زد. لاغر اندام و قد بلند.

هم بازی بچه گی هایم. همسایه ی روبرومان . مادرش مادر رضایی برادرم بود .

دختر خاله ای بود برای خود اش .

خدا همه ی رفته ها را بیامرزد.

لیلا  خیلی زود آن دور دورها مرد.

اما این نزدیکی ها هنوز زنده است.

 

 

 

ترانه ای برای تولدم

 

 

 

 

 

پسا نویشت :

اینکه امروز را فراموش کرده ای تقصیر روزهایی است که حالا هر کدام چند

مناسبت دارند.