عکس از میشائیل گینگ

 

 کیسه بوکسی داخل پیلوت خانه آویزان کرده بود و دائم با لگد به آن می پرید. پیراهن راه راه سفید مشکی اش از زیر شلوار بنددار گشاد بیرون زده بود و با هر پرشی که می کرد شورت قرمز رنگ اش خودی نشان می داد.

حسن قبل از اینکه منبت کار و مبل ساز شود دوست داشت جکی جان شود . در و دیوار اتاق اش پر بود از عکس های بروسلی و وان دام و چند هنرپیشه عضلانی رزمی دیگر.

 بعد از اینکه جکی جان شدن اش  بخاطر تصادف باشکست مواجه شد یک روز که باهم به مغازه ساز  فروشی رفته بودیم ناگهان خواست نوازنده آکاردئون شود.

آکاردئون را از روی میز مغازه برداشت و دو بندک آن را روی دوش اش انداخت و بعد با حالتی که مرا بیاد اکبر عبدیِ هنرپیشه (مخملباف) می انداخت ژستی گرفت و کلید های ساز را فشرد.

فروشنده ساز با چشم های گرد شده و دهان کج و معوج نگاهی به حسن انداخت و گفت :

- پدرجـــان !باید همزمان از دوطرف باز و بسته کنی تا باد شه!

حسن با اعتماد به نفس مسخره ای جواب داد :

- نه آق قا! میدوووونم. فقط خواستم ببینم که بدون باد آیا صدایی از ش در میاد یانه؟ آخه من همیشه از ساز سالم و درجه ی یک این تست رو می گیرم.

من با ابرو های در هم به فروشنده نگاهی کردم و سرم را پایین انداختم.

حسن پول  آن ساز را از دختر عمه ام قرض گرفت و تا زمانی که عشق ساز زدن از سراش افتاد گوش و اعصاب همه را با فالش زدن اش خراب کرد. بالاخره ساز بیچاره  اش شد دکور اتاق  و تا ابد خاک خورد.

حسن بچه بی استعدادی نبود ولی اعتماد به نفس عجیبی در کار های الکی و تخیلی داشت.

یادم می آید زمانی قبل این که منبت کارشود می خواست برود جنوب راننده لودر شود.

- پسر من کاملن برنامه ریزی کردم . با اتوبوس میرم جنوب. اونجا هم اتاق میدن هم غذا. ماهی ٢٠٠ تومن هم می دن. ماهی ٢٠٠ تومن میکنه به عبارتی سالی دو و چارصد! ۵ سال که کار کنم میشه ١٢ ملیون. بعد میام اینجا یک مغازه می گیرم و میشم آقای خودم.

- گواهی نامه داری حسن ؟

- کاری نداره می گیرم.

مادر حسن از آن دسته مادر هایی بود که گمان می کرد بچه ی آدمیزاد تا ابد حرمت پدر و مادر اش را نگاه می دارد. بقول خودش که می گفت :

- این پسرا رو من به دندون گرفتم . بزرگ کردم . تر و خشک کردم. شدند این قد دی . حالا بزارم برن اون سر دنیا ؟

مادر حسن  به بچه هایش خیلی وابسته بود. اگر می توانست دوست داشت  سه پسر و یک دختر اش  حتی پس از ازدواج هم کنار او بخوابند.

بابای حسن  که با دوچرخه اش تصادف کرد ، پشمو پیل کل خانواده حسن ریخت. حسین داداش بزرگه حسن که الکلی بود شد دودی. مجید داداش کوچیکه حسن که تازه از دانشگاه فارق شده بود رفت خدمت . حسن ماند و مادر اش.

راننده ای که بابای حسن رو کشت با پلیس تبانی کردو صحنه تصادف رو به هم زد. اون قدیما که مثل حالا نبود. گفتند تقصیر دوچرخه بوده. بیچاره بابای حسن. توی غربت مرد و کسی به داد اش نرسید.

حسن قبل اینکه منبت کار شود رفت توی کار مبل سازی و  شد شاگرد مغازه تعمیرات مبل. حسن بعد ها  با خواهر زن پسر عموش که دختر کوتاه قد و سیه چرده ای بود ازدواج کرد.

چرا گفتم سیه چرده و قد کوتاه؟

دلیل داره. حسن  پسر عموی دیگه ای  هم داشت به اسم عباس. عباس پسر بچه ای لاغر اندام سبزه و قد بلند بود. یکی از تفریحات حسن این بود که با با جناق آینده اش عباس را بخاطر خصوصیات فیزیکی اش مسخره کنند.

- هی کاکا سیاه ! سیاه برزنگی ! خاک تو سرات با اون قد ات!

یکی از تفریحات دیگر حسن  این بود  که درست دم آمدن بابای عباس از سر کار ، شیر داخل حیاط عباس اینا را باز می گذاشت  و قایم می شد. بابای عباس که خسته و کوفته از سر کار می آمد از این بی توجهی مادر عباس عصبانی می شد و دعوا راه می انداخت.

آنوقت بود که حسن با مادر اش با حالتی پیروزمندانه از پشت شیشه خانه عباس اینا را دید می زدند و می خندیدند.

ترم سوم دانشگاه بودم. توی اتوبوس نشسته بودم. سه ردیف جلوتر پسری نشسته بود. از پشت که نگاه می کردم مرا یاد حسن می انداخت.

از جایم بلند شدم و به آرامی نزدیک اش شدم.

حمید  به جز لهجه مشهدی اش مشکل خاصی نداشت. خوش قیافه و خوش صحبت. موهای بلند و لخت و دندانهای سفید و ردیف.

- میدونید ! منو یاد یکی از اقوام ام انداختی که چند سالی هست ندیدم اش.

پدر حمید بنگاه دار بود. یه روز پراید یه روز پژو  و هر روز  خواهر حمید با یه ماشین متفاوت  به  مدرسه می رفت.

 خواهر حمید ؟

آره خوب خواستم تاکید کنم که حمید خواهر مادر هم داشت.

با حمید خیلی قاطی شده بودم .

خونه مجردی حمید اگرچه مشکلات دود و الکل و خانوم بازی  هم خونگی هاش فراوان  بود ولی شبها که حیاط رو آب پاشی می کرد و بوی خاک بلند میشد واسه منو حمید که صدا مونو تا هفت خونه اونورتر بلند می کردیم ، دنیایی بود.

حمید استعداد خوبی برای تقلید صدا داشت. فقط کافی بود یک بار ترانه ای را بشنفد. بعد ازآن بود که حمید مثل یک ضبط صوت آن را تکرار می کرد.براش فرقی نمی کرد از عباس قادری تا مجید اخشابی را می خواند.

خانه حمید بجزحیاط ، حال و آشپزخانه  و دو خواب بزرگ داشت. یک خواب مخصوص درس خواندن  و نماز و کار های حلال و دیگری  مخصوص لهو لعب . 

اتاق فسغ و فجور حمید اینا همیشه پر بود از سنجاق قفلی ها  و قوطی ها وخالی وودکا و البته سطل زباله ای پر ازلوازم و ابزار .... .

این قانون که خانه حمید اینا میخانه و مسجد اش جدا باشد را حسن سگ گذاشته بود.

حسن سگ یا حاج حسن از آن پسرهایی بود که حتی وقتی ازدواج کرد زندگی دو گانه  اش را کنار  نگذاشت. روز ها دانشجوی متاهل متعهد و بسیار سنگین و رنگین و متین و شبها یک هرزه ی تمام عیار که  برای یافتن یک بغل خواب از هیچ نوع تردستی فرو گذار نبود.

هم خانگی  دیگر حمید ، مجید پسر سبزه و بانمکی بود که تمام دختران  و زنان عالم را به یک چشم و یک منظور  نگاه می کرد . مجید بچه ی عنبران  بود . جایی نزدیک طرقبِه .

مجید پسر حساب کتاب دانی بود . همین اخلاق اش باعث شده بود که او حسابدار خانه باشد و مسئولیت امور مالی خانه مجردی را بر عهده بگیرد.به اصطلاح خودشان  مادر خرج بود.

هم خانگی دیگر حمید اینا علی بود. علی شیخ خانه بود. محاسن بلند و شکم ستبر اش هنوز یادم هست. تابستان ها کلاه فرانسوی می گذاشت و تسبیح می چرخاند. و زمستان ها کلاه پشمی. همیشه می گفت موی مرد باید پوشیده باشد. عقاید عجیبی داشت.

علی هر شب باید اخبار ساعت ٩ شبکه یک را می دید و سر این اخبار دیدن با همه دعوا داشت.

علی آخرین ساکن خانه مجردی حمید اینا بود. پسر بدی نبود. از هر چیزی در دنیا انگشتی مزه کرده بود و فلسفه و منطق و عرفان و البته فسق و فجور، همه  را با  هم داشت.

تا آن اواخر که بخاطر سوزاک اش دائم با بتادین شومبـــول اش را می شــست مـــــن نمی دانستم که ایشان هم  دستی بر آتش دارند.

وقتی فیلم جشن تولد دانشجو های فلان بین بچه های دانشگاه و بعد شهر کوچک ما پخش شد  مینا نون بخاطر بدن خوش فرم و رقص قشنگ اش خیلی توی دانشگاه  و بین پسر ها طرفدار پیدا کرد.

حمید از همان اول مینا نون را دوست داشت. حتی قبل از اینکه فیلم مینا دست همه برسد.

مینا اول کمی افسرده شد. اما بعد که حمید وارد زندگی اش شد و او را بقول خودش صیغه کرد همیشه با صورت خندان به من و بقیه هم خانگی های حمید  نگاه می کرد.

به نظر من دختر محجوبی می آمد ولی وقتی او را شبیه مادر اش حوا  جلوی در حمام  خانه حمید اینا دیدم کلاً نظرم در مورد تمام دختر های محجوب و چادری دانشگاه عوض شد.

حمید تبهر خاصی در به اصطلاح مخ زنی داشت. نمی دانم  چه معجونی به دختر بیچاره خورانده بود و چه وردی در گوش اش خوانده بود که او این چنین اغوا گرانه  جلوی در نیمه باز حمام  ایستاده بود و مرا از میان کتاب هایم به مکانی بخار آلود دعوت می کرد.

 شاید باور نمی کنید که کتابم را بستم و با عصبانیت  از خانه بیرون زدم .

به هر حال من جزو پیامبرانی بودم که شهید شدم.

این اولین باری نبود که بقول حمید ضد حال می زدم.دفعه قبل اش باحمید و اشکان داداش کوچیکه آرش همسایه حمید اینا درس می خواندیم. ساعت ١٢.۵ نصفه شب بود . صدای در که بلند شد حمید رفت دم در و برگشت.

-کی بود؟

- حسن سگه !

حسن  با قیافه جدی و اخم وارد اتاق شد و یک راست داخل اتاق لهو و لعب رفت. پس از چند لحظه با لباس زیر بیرون آمد وداخل حیاط دوید.

کمی نگذشت که حسن آقا  با  خانمی که به شدت صورت و بدن اش را داخل چادری مشکی پوشانده بود وارد هال خانه شدند.

- معرفی می کنم ! فاطی  خانوم.

فاطی خانوم را حسن از ترمینال پیدا کرده بود و از آنجا که حسن دست  رد به سینه هیچ خلق اللهی  نمی زد از او برای گذراندن شبی هیجان انگیز به خانه دعوت کرده بود.

وقتی آن شب به خانه رسیدم ساعت از ٢ هم گذشته بود. تا دم اذان صبح کتابم را با عصبانیت ورق زدم و ساعت ٧.۵ با وحشت از خواب پریدم. خوشبختانه امتهان ساده ای بود ولی تا مدتی بچه های خانه حمید اینا بامن قهر بودند.

حمید ریزش مو پیدا کرده بود و دندانهایش آن درخشندگی قبل را نداشتند. الکل و سیگار و مینا از آن پسر خوش قیافه و رعنا یک بنگی پیزوری ساخته بودند.

البته این رفاقت برای مینا زیاد بد نبود. مینا به جز حمید برای همه ی دوستان حمید هم هرروز بهتر از دیروز بود....

درس من که تمام شد حمید هنوز داشت دوره دکترای فشرده اش را در مقطع لیسانس می گذراند. دلم خیلی برای دانشگاه تنگ شده بود . خاطرات خوبی از آن دوران داشتم.

عصر پاییزی دلگیری بود. زنگ خانه به صدا در آمد . حمید بود. آن طرفتر مینا ایستاده بود.

با خوشحالی اورا بغل کردم و خندیدم. البته خوشحالی ام آنقدر ی طول نکشید.

حمید با اعتماد به نفس و حالت عجیب غریبی حرف می زد.

- ببین داداش !  این زن شرعی منه. نترس ! فقط  بگذار امشب من بیام خونه تون. اگه جای خواب هم نداری بالای پشت بوم هم عیبی نداره. فقط بزار بیایم داخل.اصلن بیا من با مادرات صحبت می کنم.

- دمت گرم دیگه یه دفعه بگو ما جاکش ایم ! به مامانم چی بگم. بگم شغلم عوض شده؟

خوبه دیگه !

- بی شعور نامرد ! رفاقت یعنی این. دارم بهت میگم این زنمه.

-..... شعر نگو!

وقتی نیروی انتظامی ریخت خانه حمید اینا و جلوی در و همسایه اورا به باد کتک گرفت و  صیغه نامه اش را جلوی چشمان مینا پاره پاره کرد حمید عین عبارت -این زنمه -را آنجا هم گفته بود.

حمید همخانه گی  بدی نبود .

ولی وقتی این اتفاق افتاد از چشم همخانگی های فاسد ا ش هم افتاد.

دنیای بدی بود .روزگار نامراد و مردم ناسازگار .

آنها دیگر حوصله ناامنی را در خانه شان نداشتند. 

آخرین باری که حمید را دیدم وقتی بود که بخاطرگرفتن  ٢٠٠ تومن کرایه اتوبوس تا مشهد  مثل زگیل به من چسبیده بود.

 

حسن پار سال عید که به خانه مان آمد دو دختر چهار پنج ساله داشت. بقول خودش اینها بچه های عشق اند. بسوزد پدر عاشقی!

-خوبی حسن آقا؟ کار و بار؟

-شکر . اینور اونور تعمیرات مبل و از این حرفها. منبت کاری و خورده ریزه.

خواستم بگویم چقدر قیافه تو مرا یاد یکی از دوستان دوران دانشگاه ام می اندازد ...

 

 

 

 

 

پسا نویشت :

دنیا زشتی کم ندارد. می نویسم تا فراموش کنم.