نشستم کنار چراغ والووری که قوری چینی گلداری روش می جوشید. اتاق پر از دود ولی گرم بود.

اون زمان تازه از تبعید اومده بودی. می گفتند ترک کردی. کله ات پر بود از ایده آل هایی که بیشتر بوی کهنگی می داد.

سیگار مونتانا رو فرط وفرط آتیش به آتیش دود می کردی. یک کتاب توی دستت تکون می دادی. منو یاد بحث کردن های تو حوزه می انداختی. دونفر مثل بز می شینند روبروی هم و هی وراجی می کنند.

می گفتی :

- این رمان کلیدر فلان است . من بهتر شو نوشتم. زیاد صادق هدایت نخون کله ات می پوکه. به این دختره فکر نکن......

همش فکر می کردم اون کمد کتاب هات که زیرش می نشستم الان آوار میشه روسرم. 

می گفتی :

- ببین !من بهت امضاء نمی دم چون من ده سال دیگه نویسنده مطرحی می شم.

خیلی از اون وقتها گذشته. ولی می بینی چقدر خوب یادمه ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

ساموئل بکت :