با صورت له شده

خفته روی بتن پارکینگ

 قدیم تر خانه دراز و سخت نبود

دست کودک ات میان غذاساز فلان

درد چه دندان قروچه ای می کند

 همسایه روبرو نمی دانست

صدای شیون من صدای گربهِ مادهِ روی درخت نیست

چقدر گفتم

دختر!

با پای برهنه روی کاشی ها نَدَوی!

زاویه دیوارها تیز اند.

وای !  مغز چیزی شبیه پنیر است

شبیه زباله افتاده کنار جوی

باز پشت  موتور سوار  احمقی  نشسته

مورچه بیچاره زیر کفشهایم دردی نکشید

خرخره گاو خس خس کنان خون می جهید

قصاب در اندیشه گـُهیِ این شغل

باد کف دستم را غلغلک داد

موتور ماشین زوزه قشنگی  کشید

چشمهایم را بستم

لحظه ای بود جان دادن گربه زیر چرخ ها

سگ ها ی آخر شب از ابتدا آواره نبوده اند

دل خوشی ها بی شمار

دنیای قشنگی است

 

 

 

 

 

پسانویشت

آیا پس این خون دل خوردن ها تولدی است؟