آغاز و پایان را مـی دانست
میان پیاله های پیاپی نفسی تازه کرد و رندانه سرود :
سوگند به زمان که آدمی در زیان است.
ابلیس سرخوشانه سیب سرخی بوئید .
آتش از هاویه زبانه کشید .
آدمی میان صدای زمان غوطه ور شد.
.
باد وزان و پرسید :
هست یاری کننده ای که مرا یاری کند ؟

زمین قحطـــــی زده لرزیـــد
آسمان غرشی کرد و بارید
آدمــــی ســـیـــراب شــــد
.
بـــرنـــده ی بــــــــــازی
تن چاک چاک زخم شمشیر داشت
مهربان خونریز سـرود :
پس هر سخـــتی آســـــانی است.
صبــر حماســـه می آورد
.
دنیا دست در خـون آدم

زمین زشتی اش پوشاند
زمان فراموشی پاشیــد
و آدمی تنها و بی سلاح
چشم در چشم آسمان

.
خــدایــا
تو را به زیبایی
به خُم تمام ناشدنی حکمت
اینبار راست است
زشتی و نادانی
آدمی را به دندان گرفته

کمک !
کمک !
گرگ آمده !
گرگ!







پسا نویشت

گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
ز توبــه توبــه کردنــدی چـــو من بر دســت خـماران
گرم با صــالحان بی دو ســت فـــردا در بهشت آرند
همـــان بهـتــر کـــه در دوزخ کنـنـدم با گنــهـکــاران

سعدی - غزلیات