این نزدیک

پیامبــــری می زیــست

سر شار  آیـــه ها

سنگین  کتاب ها

سر ریز از جیب و یـقـه 

معجــزه ها

چراغ راه قبیله ها

پاره کرده کفش ها

کهنه کرده جامه ها

هدایت شده و نشده

دیار شان آبــاد

دل هاشان شـــاد

روحشــان آزاد

پیامبر همه بود و نه پیامبر خودی

راهبر همه و عاجز از قدمی

 چه سود

از این پیامبر گونه گی

گاو از خراشیدن

استر از بار بردن

و شیر از دریدن

گونه ها بسیار اند

نشخوار  و خواب و کـــار

پس کو حال !

حرف و حرف و حرف

چون دانــه های برف

خــــاک ها آبـــاد کرد

افسوس  ! چه سود

زبان پر باران

سینه خشک و سوزان

بی حاصل

بی بـــرگ

بی درخت

دانای ناتوان

بد عهد کم کردار

از این پیامبر گونه گی چه سود

انقراض

آخر داستان بی حاصلی







پسا نویشت :

شاعری چیست که آزاده از آن گــیرد نام؟

ننگ خلقی گر ازیـــــن نام نداری عـــاری

گربه‌ی زاهدی و حیله کنی چـون روبــــاه

تا سگ نفس تو زهری بخورد یا مــــاری

پیل را خرشمر، آنگه که کشد بار کسی

شیر را سگ شمر، آنگه که خورد مرداری

هر که را زین امرا مدح کنی ظــلم بود

خاصه امروز که از عدل نمـــاند آثــاری

سیف فرغانی- قصاید

 


شاهرخ عزیزم !

بلی

قدر چمن را

بلبل پربسته می داند.

تسلیت مرا پذیر ا باش.