این اولین باری نبود که با یک جنازه روبرو می شدم.اصلا فکر نمی کردم دیگر هیچ جسدی جلوه تازه ای برایم داشته باشد.اما این یکی انگار چیز دیگری بود. داغ داغ مثل یک نیمرو که تازه از توی ماهیتابه سرو شده باشد.از خونی که از جسد بیرون می زد بخار بلند بود. خون ها فش و فش کنان از سر بریده جسد که حالا کاملا جدا شده بود بیرون می زد .صدای آزار دهنده خر خر که از حلق بلند بود موی تنم را راست می کرد. می خواستم رویم را برگردانم و از انجا دور شوم اما نمی شد پاهام به زمین چسبیده بود و هیچ ارادهای برای حرکت دادن سر و حتی بستن چشمهایم نداشتم مثل یک ماهی یخ زده با چشمان باز خیره خیره نگاه می کردم. سرم پر بود از افکار آزار دهنده در مورد خودم. فکر نمی کردم اینقدر سنگدل باشم که ان منظره را حتی بدون یک پلک زدن نگاه کنم و حرکتی نکنم. اما دست هام خشک شده بود مرد قوی هیکل که حالا سر زن را در دست داشت مثل گرگی که با آرامش کامل آماده خوردن غذایش است به من نگاه می کرد.مرد نیمه برهنه با بدنی پشمالو وسط تاریکی ایستاده بود و در حالیکه با یکدست زیر بغل دختر را گرفته بود با دست دیگر سر دختر را در هوا به ارامی تکان می داد مثل پاندول ساعت.دام دام دام دام دام .

 


 

 

چشمام سیاهی می رفت. زانو هام شل شده بود. می خواستم همونجا دراز بکشم تا مرد بیاید و سر مرا هم مثل یک مرغ مردنی مریض جدا کند.کاش الان کف اتاق باز شود و مرا ببلعد. کاش می شد الان یکنفر یک نارنجک توی اتاق بیندازد تا راحت شوم. کاش می تونستم کلت کمری ام را که همانطور بی حرکت در هوا نگه داشته ام زیر شقیقه ام بگذارم و همه گلوله ها را خالی کنم.

صدای خنده مرد مرا بخود آورد:

چیه ترسدی آقا پسر؟ نکنه دفعه اولته؟آخ مامان چقدر دردناک. میخوای برات یک ادامس باز کنم بجوی ؟ شاید آروم بشی.

آهای با تو ام .نکنه کری؟ ها ؟ ترسیدی ؟ نه ؟ ها ها ها ها ها ها ها ……

جسد دختر را روی زمین رها کرد سر دختر را به طرفم گرفت. یک دهان نیمه باز با چشمانی که از نهایت درد بحالتی نیمه باز بالا را نگاه می کرد.

 

  • کثافت


 

ماشه را کشیدم.

گلوله هایی که برای کشتن خرس از ان استفاده می شد. هر هشت گلوله.

مرد روی زمین دراز کشید. درست مثل یک خرس وحشی خر خر می کرد و دست و پا هایش می لرزیدند.بدنم گرم شده بود حالا پاهایم جان گرفته بودند.روی سینه اش نشستم با کاردی که از اخرین دوره نظامی به یاد گار داشتم سرش را به سرعت جدا کردم. مثل سگ زوزه کشید اما می دانم که اندازه دختر درد نکشید چون من کارم را از او بهتر بلد بودم.سر کثافتش را برداشتم و از اتاق خارج شدم تمام بدنم غرق خون بود از ساختمان خارج شدم. و در خیابان براه افتادم. چند قدمی که برداشتم. دیدم که صدای جیغ و داد عابرین بلند شد. برایم اتفاقات دورو برم اصلا مهم نبود همینطور بی اختیار براهم ادامه می دادم. تا اینکه ناگهان یک بازی کودکانه یادم امد به اطرافم که نگاه کردم پیاده رو خالی شده بود. سر مرد را روی زمین قراردادم. یادم بود که در دبیرستان رشته مورد علاقه ام فوتبال بود .عجب لذتی داشت . سر مرد مثل یک توپ فوتبال واقعی خوب به پایم می چسبید. یک لحظه فکر کردم کنار فوتبالیستهای بزرگ دارم بازی می کنم خودم را جلو دروازه خالی حسی کردم پای راستم را ستون کردم و یک شوت محکم به توپ زدم زمین زیر توپ خراشید و توپ مثل گلوله به طرف انتهای خیابان شلیک شد.

 

- گل . گل .من گل زدم. من بالاخره گل زدم. اهای عوضی ها چرا تشویق نمی کنین. این منم .من گل زدم. من گل زدم..

 

مرد همان طور مدام فریاد می زد : گل . گل . بعد از چند لحظه مثل اینکه چیز مهمی یادش امده باشد . ساکت شد چند لحظه بدون اینکه حرکتی بکند ایستاد و به اطراف نگریست. بعد با چشمان گشاد شده و فک افتاده مثل بچه ای که مادرش را گم کرده شروع به گریستن کرد. خم شد و با زانو به روی زمین افتاد و بعد از چند لحظه از حال رفت.

 

پلیس که تمام صحنه را زیر نظر داشت مرد را محاصره کرد. یک افسر نیروی ویژه به مرد دست بند زد و چند پرستار مرد را داخل امبولانسی که کنار خیابان سرو صدا می کرد گذاشتند..

 

چند ساعت بعد خیابان پر بود از ماشین ها . پیاده رو پرشده بود از آدمهایی که هیچ کدام علاقه ای به دیدن یک فوتبالیست نداشتند.