من که شاعرنبودم

 آن وقت ها

 گیــج و منــگ از ادراک

ایستاده بــــودم

 لبه ی پایه ی سست احساس

پوچ از زمزمه ی تکرار ورد و دعا 

و طلسمات و کتاب و ورق زرد خدا   

تیره در منظره یی بی رنگ از آدم ها

برگ بی فایده یی افتاده  

بی نشان در رویــا

گاهــــی امــا آرام

خِش خِشی می کردم

زیر باران بودم

 خیس

خسته از هست 

 از نیست

بی دوست    

  بی همراه

گاهی با پای پیاده

گاهی حتی بی پا

وقت رفتن؟

شب بود  یا  دم صبح !

یادم نیست

 که چراغ برق چشمک می زد

یا خاموش

با خودم می خواندم

شکل بوف غمــگین 

نه سیاه و نه سفید

من که شاعر بودم

او بودم

دم ظهر ساعت دو

بی خبر از  همه جا

آن حیــاط روبـــــرو

نه!  ولی شاید هم

آن حیات است آقـا  

بغل پنجره ی روشن نور

می نشـستم تنـهـا

 وسط یک قل دو قل

 یـــــا خــــــط پــــا

من که شاعر بودم

شکل عاشق بودم

لال و زار و  کر و کور

 لاغر و عور

 شکل آدم

سیب چیدم 

خوردم ؟ یا ؟

یادم نیست

سوختم لب تا جان

شاعرِعاشقِ مجنون بیمار

لیلی اما مرد بوده یا زن

من چه می دانم

ترش یا شیرین بود آن فرهاد

 من که شاعر بودم

دنیا شکل نداشت

زیبا بود

 

 

 

 پسا نویشت :

 برای شاعری که نیست.