به خدای محمّد !

افسانه نیست

 با دو چشم جان دیدم

به گواه  همین خارهای کبود شده در برف

مقابل گرگ و میش مشکوک زمین

پر امید

ستاره بیت اللحم

بی هراس سرزدن آفتاب می درخشید

و مرا

تا لمس حقیقت فقط چند بند انگشت فاصله بود

حیف !

چهار پایه عشق که بشکند

دست ات از آسمان کوتاه می شود

 

 

 

 

پسا نویشت :

در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر

دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست