تو اون خونه یک خبرهایی هست . تموم دیشب و امروز چراغ آپارتمان روشن مونده بود. هیچ رفت و آمدی از سه روز پیش انجام نشده بود. امروز چند بار صدای زنگ تلفن از خونه بلند شد. اما پس از چند بار زنگ زدن قطع شد. یک مرد و سه زن و یک بچه 5 ساله، حتی اگه راه می رفتند سایه ای دیده می شد و یا صدایی بلند می شد. من فقط یک کشیکم. همین. من فقط رفت و آمد ها رو چک می کنم. شاید توی حمومند و یاتو اتاق خوابند.

.........کاش می شد برم پایین.

.........

من سه روزه که اینجام .خسته شدم.

می رم پایین.

می گم صدای گلوله شنیدم.صدای داد و فریاد یک زن رو شنیدم.آره این دلیل اگر چه خیلی ابتدائی و بچه کانه است ولی برای موقعیت فعلی خوبه.

دیگه نمی تونستم صبر کنم. رفتم پایین. جلو درب اپارتمان که رسیدم .دیدم در قفل نیست.گفتم اینجوری امن نیست. خوب هرکی یکجوره منم زیاد از سادگی و راحتی کار خوشم نمی اومد. تو کارم همیشه به چیزهای مشکل و پر دردسر علاقه داشتم.سادگی و راحتی بیش از حد منو می ترسوند. واسه همین از جلو درب کنار رفتم. رفتم طبقه بعدی.

دستمو گذاشتم رو زنگ. چند بار زنگ زدم صدای زنگ توی همه ساختمون پیچید انگار که هیچ موجود زندهای جز من اونجا نیست.دوباره فشار دادم.. صدایی نیومد. درب از تو قفل نبود کلید مخصوص رو انداختم و درب رو باز کردم. یک هال بزرگ که مبله شده بود. روبروم دو تا پنجره بزرگ بود که به یک بالکن باز می شد.

رفتم روی بالکن .بین دو طبقه 2 تا 3 متری فاصله بود. برگشتم به داخل با چند تا ملافه که روی مبلها پهن شده بود طنابی درست کردم. یک گره محکم به نرده بالکن زدم و اروم رفتم پایین .پنجره بالکن کمی باز بود .فشارش دادم و داخل شدم.

 


 

خونه درست شبیه طبقه بالای بود. یک هال بزرگ مبله شده. چند آباژور پایه بلند تو اتاق روشن بود . وسط اتاق یک میز فلزی کوتاه قرارداشت که روش پربود ازم مجله های مد وچند عکس.

عکس ها مربوط به یک خونه بودند. در یکی از عکس ها که از اون خونه گرفته شده بود مردی در پشت یک پنجره با یک دوربین دو چشمی به روبرو نگاه می کرد.داشتم از تعجب شاخ در می اوردم

من به خیال خودم که سرشون گرمه و متوجه من نیستند. اما اونها همه عکسهای منو از همون روز اولی که من در اپارتمان روبرویی ساکن شدم دارن. یک عکس خیلی واضح از صورتم و یک عکس که دارم با دوربین دوچشمی اونها رو می پام. چند تا عکس از خونه و یک عکس که دارم با یک زن توی خیابون صحبت می کنم.

یادم نمیاد کی بود. شاید یکی تو خیابون ادرسی ازم پرسیده و منم وایستادم تا مثل ادم های مهربان جواب بدم. اینم از اون احساسات مسخره همنوع دوستی که من بعضی وقتها دارم. عکس ها رو برداشتم.

سمت چپ هال اتاق خواب قرار گرفته بود. سمت راست آشپزخونه ساده ای قرار داشت. درب حمام کنارش بود. کفپوش قهوه ای هال رو چند تکه فرش کوچک پوشانده بود. به ارومی به طرف اتاق خواب رفتم. درب رو به نرمی فشار دادم .درب آهسته آهسته باز شد و کم کم می شد داخل اتاق خواب رو دید.

.چیزی که دیدم. خیلی تکان دهنده بود. میخکوب شدم یک صحنه ناراحت کننده وتوع آور..همونجور جلو درب نیمه باز خشکم زده بود. یک زن کاملا برهنه پر از خون از سقف بشکل وارونه اویزان شده بود. نگاهم رو انداختم روی زمین. تا نبینم. با هر زحمتی بود رفتم جلو گلو م خشک شده بود . نمی تونستم درست نفس بکشم. کنار تخت که دقیقا زیر جسد بود یک کمد کوچک قرارداشت. روی کمد یک بطری نوشابه بود. همه بطری رو سر کشیدم.تلخ و گرم .

جسد مثل لاشه گاو از قلاب لوستر اویزون شده بود. اینکه چجوری قلاب تونسته وزن جسد زن رو تحمل کنه.برام جالب بود. دستو پای زن با یک طناب روکش دار سبزرنگ بسته شده بود . اونجور که از رنگ خون و جسد می شد فهمید این بود که 8 تا 10 ساعت از مرگ می گذشت.

هر 10 انگشت پای زن با چیزی مثل انبر بریده شده بود. لبه های خم و نا مسطح محل برش و لبه های شکسته استخوانی انگشت ها . ساق پا ها سالم و صاف و سفید رنگ بود گویا تازه تراشیده شده بودند.

برش هایی عمیق با یک جسم تیز تا وسط رانهای زن ادامه داشت .شاید می خواسته با اون تکه ها استیک درست کنه.روی شکم تا زیر ناف اثار داغ شدگی با چیزی شبیه آتیش سیگار معلوم بود. بالای ناف تا زیر سینه هاسالم بود. اما سینه ای در کار نبود.  احمق بهترین جای لاشه رو خراب کرده بود.گلوی دختر سوراخ شده بود.. معلوم بود که سوراخ کردن گلو تو همون مراحل اولیه رخ داده چرا که بیشتر برشهای ران و پاها کمتر خونریزی داشته اند و پوست در بیشتر جاها تمیز بود. حالت صورت زن و زبان و لب متورم زن نشون می داد که بیچاره بعد از بریده شدن گلو خیلی برای تنفس مشکل داشته.موهای بلند زن مثل یک پارچه کثیف بود که با هاش چیزی کثیف رو تمیز کرده باشند.مثل وقتی که زنها موشون رو رنگ می کنند. یک گوش زن بریده شده بود. پشت جسد خیلی بدتر بود. پر از خط و خیط.

از روی تخت پایین اومدم.کفشهام پر از خون دلمه شده بود. اونها رو روی فرش کف اتاق کشیدم تا تمیز بشه.

خواستم از اتاق برم بیرون.که یک دفعه برق قطع شد با اینکه هنوز چند ساعت تا تاریک شدن هوا مونده بود.خونه کمی تاریک شد.کلت کمری ام را بیرون کشیدم. در یک لحظه از اتاق دویدم بیرون و به طرف مبل ها پریدم و خودمو روی انها انداختم مبل برگشت و من محکم به میز خوردم گلدانی که کنار میز بود از جا کنده شد و به بوفه کنار اتاق خورد و صدای زیادی بلند شد. صدا چند ثانیه ای توی گوشم بود .اما زود دور خودم چرخی زدم و پشت میز کوچکی موضع گرفتم. چند ثانیه ای تکان نخوردم. ارام ارام سرمو از پشت میز بال کشیدم.خبری نبود.آروم بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم.  گوشه آشپزخانه یک فریزر بود. درب فریز را باز کردم.

-اه کثافت.دومی اونجا بود .دختر بچه .داخل فریزر قطعه قطعه شده انتظار مرا می کشید  یک روانی عوضی که هیچ قانونی نداره .

درب فریز رو به شدت بستم. برگشتم که به طرف هال بروم. همینکه برگشتم ضربه ای به سرم خورد ...........

عجب رویایی بود. خودمو دیدم که دارم توی یک باشگاه تیر اندازی مسابقه می دم.من همه هدف ها رو زدم.

بعد داشتم توی یک اتوبان بزرگ با سرعت رانندگی می کردم و از همه سبقت می گیرم.بعد خودمو دیدم که دارم از یک ارتفاع بلند به پایین پرت می شم. بعد زنی رو که توی اتاق خواب بود دیدم.با همون وضعیت داشت باهام حرف می زدبعد خندید ودندانهاش که پر از قرمزی خون بود. معلوم شد. ومن بودم که داشتم می دویدم و........

بالای شقیقه هام کمی درد می کرد. به پشت افتاد بودم.جالب بود پاهام جفت شده بود . دستام روی سینه ام روی هم بود .یادم نمی اومد که کجام. اما جند لحظه بعد به آرامی چشامو باز کردم.سفیدی ملافه ای که روم انداخته بودند کمی منو ترسوند.یک لحظه یک فکر مسخره از ذهنم گذشت. من مردم و الان توی سردخونه ام.دست و پامو تکون دادم. به ارومی انگشتمو گاز گرفتم. خوب من زنده بودم. اما ترسیدم بلند شم.نفسم به شماره افتاده بود ممکن بود اونکه منو زد هنوز بالای سرم باشه مسخره تر از همه اینها کلت کمری ام بود که تو غلافش سرجاش بود.این ماجرا رو به فال نیک گرفتم و .در یک لحظه غلطی زدم و بلند شدم و ایستادم.همه جا تاریک بودچشام هیج جا رو نمی دید.هوا تاریک شده بود.ساعت مچی 2 صبح رو نشون می داد.چند لحظه ای همونجور وایستادم. به طرف پنجره بالکن رفتم و اونو باز کردم . هوای خنکی به صورتم خورد جند نفس عمیق کشیدم. برگشتم و وسط هال وایستادم چشام به تاریکی عادت کرده بود.با یک چراغ قوه جیبی راهمو به طرف اتاق گوشه هال باز کردم.به جلو درب رسیدم. یاد بچه داخل فریز افتادم.دستگیره رو فشار دادم قفل بود. با یک لگد درب روباز کردم.در به شدت باز شد. دستم رو کنار در روی کلید چراغ فشار دادم اتاق روشن شد و از روشنای اون نیمه ای از هال هم روشن شد.یک اتاق خواب با یک تخت دو نفره . خوب فکر می کنم دیگه کارم اینجا تموم شده. دو زن لخت در حالیکه به شدت همدیگر را در اغوش گرفته بودند بدون حرکت دراز کشیده بودند. شبیه لسبین هانمی دونم اینروزها هرکسی یک جورهایی مریضه.همجنس بازی هم یک جور مرضه .مثل سرماخوردگی..رفتم نزدیک .صورت یکی از انها به طرف من بود. چشمان خمار و بدون حرکت. مقدار زیادی کوکائین روی میز کنار تخت بودمعلوم بود از ان مقداری استفاده شده.

صورتمو به صورت زن نزدیک کردم.بوی الکل از او به مشامم رسید.عجیب بود.اونها خیلی تازه بودندمی تونستم بگم که اونها با ورود من به قتل رسیدند. روی بدن اجساد پر بود از کوکائین و مشروب قرمز رنگ. یک مهمانی مفصل . چطور زنها هیچ تلاشی برای فرار نکرده اند.خوب که دقت کردم شاید هر دو از تزریق یک ماده سمی مرده اند. اونهم وقتی که در اوج لذت و خوشی بودند.

اینهم یکجورشه. به نظر من اینطوری بهتره. بدون خونریزی و درد.  روی گردن هردو تا اثر تزریق معلوم بود. ارام بی سر وصدا اما مرگ آور و کشنده.

بوی کوکائین م مشروب بدجوری گیجم کرده بود. می خواستم همونجا کنارشون دراز بکشم و جند ساعتی بخوابم نمی دونم شاید می خواستم ببینم این جوریش چه مزه ای داره. صورتمو چسبوندم به صورت زن .سرد بود .مثل یک تیکه پلاستیک بی مصرف.مثل دستکش ظرفشویی .فکر نمی کنم حتی میلیونر ها هم اینجوری حال کنند.تمام بدنم پر شد از لکه های کوکا و مشروب.ازین کارش خوشم نیومد. معلوم بود قاتل هیچ اهمیتی به نظافت خونه نمی داد.  بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. سیگاری در اوردم و پک محکمی به اون زدم. به طرف پنجره رفتم. کم کم داشت صبح می شد. قاتل رفته بود. من موند ه بودم با 4 جسد.

نباید خیلی خودمو تو اتاق خواب اول معطل می کردم. اشتباه کردم.ولی روش کارش برام خیلی جالب بود. اون از من خیلی خونسر دتر بوده. تمام مدتی که من توی اتاق بودم اون داشته توی این اتاق دیگه انتظار منو می کشیده. مطمئن ام. مرد سه زن و بچه رو کشته و رفته. اون ضربه ای که تو سرم خورد کار خودش بود.اما چرا؟ اونها روز اولی که اومدند خیلی شاد بودند.مثل یک خانواده خوشحال و خوشبخت.مثل توی فیلمای قلابی تلویزیون. نمی دونم.اصلا چرا منو فرستادند بیام اونها رو بپام. چرا همون اول نگفتند برم تو.شاید اگه می گفتند الان اونها زنده بودند.حتما باز یکی گند زده.شایدم یک تله ....

مرد همانطور که سیگار می کشید به داخل خیابان می نگریست. ناگهان صدای زنگ تلفن برخواست.مرد از جا پرید و به طرف تلفن رفت.

یعنی کی ممکن بود باشه.

با تردید به طرف تلفن رفتم اونو به ارومی برداشتم.صدای خنده بلندی به گوشم رسید.

ها ها ها ها ها ها هالو ؟

الو؟

ها ها ها عجیبه سرکارتو هنوز اونجایی؟

کجایی عوضی؟

ها ها .ببین اگه میخوای بمونی بمون. ولی فکر نمی کنی که موندنت تا چند ثانیه دیگه برات دردسر درست کنه؟ ها ها ها ها ها .

گوشی را رها کر دم و به سرعت به طرف پنجره دویدم.صدا و موج انفجار از پشت سرم بشدت منو به جلو پرت کرد..یک لحظه خودمو دیدم که توی زمین و هوا دارم دست و پا می زنم. از بالکن 4 متری به روی زمین افتادم غلطی خوردم و داخل جوی خیابان افتادم......

دوباره همان روئیا رو دیدم مسابقه تیر اندازی،سبقت های پشت سر هم توی بزرگراه، زن داخل اتاق خواب که به من خیره شده بودو صدای قاتل که می خندیدو .....

 

داخل بیمارستان بودم. دست راست و پای چپم تا بالا با یک آتل فزی بسته شده بودند . سرم بانداژ شده بود و یک سرم به داخل دستم فرو رفته بود..من داخل یک اتاق تنها بودم چیزی را بخاطر نمی اوردم. به سرم قرمز رنگ که نگاه کردم .

قرمز... قرمز.......... قرمز......................... و.....