بعضی وقتها ویراژ دادن تو مسیر باعث جلب توجه میشه.

همه بر می گردند نگاهت می کنند

یکی فحش میده.

یکی می خنده.

یکی میره تو خاطرات قدیم.

بعضی ها هم اصلا نیگات نمی کنند.

احمقانه است.

اونقدر  که تو حتی خودت هم بعدش یادت نمیاد چرا ویراژ دادی.

حتی احساس خوبی هم بهت دست نداده.......

 

 

 

قیصر : «تو چرا این ریختی شدی؟ کی زدتت؟»

میتی: «قصه اش درازه.»

قیصر : «کجا؟»

میتی : «هیجی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود.»

قیصر : «کریم؟! کدوم کریم؟»

میتی : «کریم آبمنگل، میشناسیش؟ آره؟ از ما نه, ازاونا آره، که بریم دواخوری. تو نمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم، آره نه گاز دنده دم هتل کوهپایهٔ دربند اومدیم پایین، یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو جوش رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم. اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم، دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا. گفت به سلامتی میتی؛ تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم؛ این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی ضامن‌دار اومد بیرون رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن، پریدم تو اوتول اومدم دمه کوچه مهران اومدم پایین دیدم یه سره هیکل میزونیه,این جوریه, زد بهم افتادم تو جوب، گفتم هته ته! گفت اه! باز یکی گذاشت تو گوشم، گفتم نامرداش؛ دومی رو از اولی قایم‌تر زد، دستمو کردم تو جیبم که برمو بیام دیدم کتکه رو خوردم حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره، خوبیت نداره.

 

پسا نویشت  : واردی که!