درب رو که باز کرد هنوز لباس سیاه تنش بود. پسر کوچکی با دندونای سفید و درشت  در حالیکه یک جوجه کوچک بدست داشت کنارش ایستاد. 

اتاق نشیمن خفه و گرم بود. کسالت از درو دیوار می بارید. پسر کوچک دوست داشت بشینه و کلاه قرمزی ببینه. دایی چشم غره ای رفت و پسر دوید تو اتاق خودش.

گفت : دیشب اومد به خوابم . گفت می خوام این سه تا حوریه بهشتی رو که پیشم اند رو بهت معرفی کنم.منم رفتم جلو و با هرسه تا دست دادم.گفت : نگرانم نباشی اینجا بهم خوش می گذره.

میدونی آقا مهرداد خیلی دلم براش تنگ شده.......

وقتی از خونه شون زدم بیرون خیلی دلم واسه ات تنگ شده بود.