کرکره عمودی اتاق  از فشار باد کولر تکان می خورد.

باانگشتای پام رو فرش ضربه می زدم. دستمو زده بودم زیر چونه و  به در خیره شده بودم.

با یک چادر گلدار آبی اومد تو اتاق.

سرشو انداخته بود پایین . بلند شدم و خیلی رسمی ایستادم و خواستم  بنشینه.

--خوبی؟

- مرسی.

--دلم خیلی واست تنگ شده بود.

-منم دلم برای شما تنگ شده بود.

دستاشو خیلی آروم گرفتم. سرد ویخ.

حس کردم دلش هری ریخت پایین. گونه هاش گل گلی شد. 

-- من خیلی دوسِت دارم.

- منم شما رو دوست دارم..

چادرت رفته بود کنار. یک تی شرت کوتاه  و یک زنجیر نازک تو گردنت بود.

می خواستم ببوسمت.

 این -شما شما - گفتنت تا مدتها قصه خنده داری بود.