تو شلوغی اتوبوس  کم رنگ تراز من آدمی نبود.

یکی دو ایستگاه مونده تا امامزاده اتوبوس خلوت  شده بود. سرمو تکیه داده بودم به شیشه و بیرون رو نیگاه می کردم. گرگ و میش  بود.

اتاق سوزن بانی مثل همیشه تاریک و مترو ک بود.اتوبوس  با سرو صدا و هن و فن زیاد از روی ریل و سرعت گیر ها رد شد.

با خودم گفتم :

-- اگه یه وقت روی ریل گیر کنه یا خاموش بشه و همزمان یک قطار هم بیاد ؟.....

خودمو سپردم به خدا . بقول آقا ولی ازدواج هندونه سر بسته است. هرچی باداباد.

امامزاده دم اذون خلوت بود. نماز خوندم و با آقای امامزاده خلوت کردم. سلامی به پیر می فروش  که اونطرف تر خوابیده بود دادمو از امامزاده زدم بیرون.

اتوبوس منتظرم بود. راننده نگاهی به عقب انداختو  خالی خالی زد دنده یک. بسم ا...

نزدیک ریل ها روی سرعت گیر اتوبوس بالا و پایینی رفت . قطار پر از نورو صدا داشت نزدیک میشد. حفاظ قرمز رنگ و چراغونی  با زنجیر های بلند داشت پایین می اومد.

راننده خواست با قطار کل بندازه سرو صدای برخورد زنجیر های حفاظ  ریل ها روی سقف اتوبوس بلند شد.

قطار نزدیک می شد. 

با خودم گفتم :

شوخیت گرفته دیگه خدا.

اتوبوس با عصبانیت تمام دادی کشید و از روی ریل ها رد شد. سوزن بان در حالیکه دستهاشو تکون می داد تو آینه بغل دیده می شد. 

راننده اتوبوس چشمکی زد و خندید.

-----

«آفریدگار اگر کمی عاقلانه رفتار می‌نمود، کافکا را در قارهٔ آسیا خلق می‌کرد تا میلیون‌ها انسان سخنانش را آویزه گوش کرده و تا ابد در احوالش به غور و تفحص می‌پرداختند.»

فرانتس کافکا