حرف درویشان بدزدیدم بسی

تا گمان آید که هستم من کسی

خرده گیرم در سخن بر بایزید

ننگ دارد از درون من یزید

چهار رساله

 

یکم رساله منون : درباب فضیلت (آیا فضیلت آموختنی است؟).

دوم رساله فدروس : درباب آیین سخنوری و عشق.

سوم رساله ته تتوس : درباب دانش و شناخت.

چهارم- رساله هیپیاس : درباب زیبایی (زیبایی چیست ؟).

 

باب اول- فضیلت

منون - آموختن فضیلت میسر است ؟

سقراط - نمی دانم خود فضیلت چیست . کسی را نیافتم که بداند.

منون - تعریف گورجیاس در آتن  از فضیلت. فضیلت سه نو ع است . مردانه زنانه و کودکانه هر مرحله عمر بشکلی و تشریح هر کدام آسان.

سقراط  من تشریح خود فضیلت را خواستم نه بیان انواع  آن را !

منون فضیلت نیروی فرمانروایی است.

سقراط  فرمانبردارها هم می توانند رارای فضیلت باشند و فرمانروایی پسندیده فقط با داد و عدل همراه است نه با ستم.

منون پس دادگری فضیلت است .

سقراط  دادگری یکی از فضایل است چنانکه شکل گرد یکی از اشکال است.

منون من در تعریف شکل و رنگ درمانده ام.

سقراط  شکل چیزی است همراه رنگ و هرچیزی به حدی محدود است. رنگ محسوسی است تراویده از جسم و سازگار با حس دیدن.

منون فضیلت آرزوی رسیدن به چیزهای زیبا که با نیروی رسیدن به آنها همراه است.

سقراط  آنچه زیباست نیک هم هست کسی فاقد آرزوی رسیدن به نیکی نیست ، پس قسمت اول تعریف زائد است. باید گفت فضیلت نیروی رسیدن به چیزهای زیباست. اما  این تعریف نیز ناقص است. چرا که نیکی و زیبایی جزئی از فضیلت اند.نتوان گفت فضیلت نیروی رسیدن به جزئی از فضیلت است.

منون تو مانند ما ماهی با برق خود مرا مسحور و مبهوت ساختی من نمی دانم چه کنم و بگویم .

سقراط  اتفاقاً من هم سرگشته و مبهوتم و جویای حقیقت . بحث را ادامه می دهیم.

منون چگونه بدنبال کسب حقیقتی باشیم که آنرا می دانیم یا نمی دانیم.؟ اگر بدانیم جستجو زائد باشد و اگر نمی دانیم چه می دانیم که موضوع جستجو چیست ؟

سقراط  اصل شناسائی و دانش چیست؟ نفس آدمی قبل از درآمدن به کالبد با حقائق آشنا بود. کسب علم در دنیا پرده برداشتن از دانشی است که سابقاً در نفس بوده است. پس دانش چیزی جز یادآوری نیست. با پرسش از فرد می توان  در او دانش پدید آورد. وظیفه معلم چیزی جز کمک به شاگرد برای بیاد اوردن آنچیزی را که می دانسته است ، نیست.

منون- اموختن فضیلت میسر است ؟

سقراط  حال که نمیدانیم فضیلت چیست فرض کنیم دانش است. پس اموختنی است و اگر هست آموزنده آن کیست ؟ چون کسی نیست که آنرا آموزش دهد آموختنی هم نیست پس دانش نیست .

 انوتوس عزیز تو میدانی منون برای آموختن فضیلت باید نزد که برود؟ انوتوس تو میدانی که منون برای این کار نباید نزد سیاستمداران بزرگ آتن برود. چرا که آنها خود از عهده تربیت کودکانشان نیز بر نیامده اند.

چرا که فرزندان آنها بجز سوارکاری و کشتی گیری هنری ندارند.

انوتوس منون ! اورا خاموش کن تا خدمتی به اهل آتن کنی.

سقراط فضیلت هرچند در زمره دانش نیست می توان از نوع گمان درست باشد و اگرچه اموختنی نیست اغلب اوقات ارزش دانش واقعی را دارد. سیاستمداران نیکمردی که قادر به آموزش نیکی خود به دیگران نبودند گمان درست داشته اند اما دانش نداشته اند. شما را بیاد سخن تئوگنیس می اندازم که گفت : اگر ممکن بود که خرد را آفرید و در آدمی گذاشت کسانی که این هنر را داشتند مزد فراوان می گرفتند.

فضیلت نه ذاتی است و نه با دانش کسب می شود. اما غریزه ایست که خداوند به کسانی که بخواهد اعطا می کند بادانش همراه نیست وگرنه باید در میان اهل سیاست کسی باشد که بتواند فن خود را بدیگران بیاموزد. اگر هم چنین  کسی باشد او همانا بینایی است در میان نابینایان.

اگر کسی رستگار شود که دانش واقعی را کسب کند و آنرا بدیگری بیاموزد او همانا سایه حق و پیامبر مردمان است.

چهار رساله افلاطون

ترجمه : دکتر صناعی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران 1336

 

 

 


هرآنچه زیباست دشوار است .

افلاطون در سایر آثار از قول سقراط دانش را فضیلت بکار برده است. و در این رساله منکر آن می شود. و می گوید : فضیلت گمان است به همین دلیل آموختنی نیست. او در اصل خواسته سوفسطائیان را دست بیندازد. چرا که آنها مدعی حرفه  و علمی بودند اما به  شناخت حقیقت و آموختن آن توجه نداشته اند. او همچنین قصد مسخره کردن دستگاه را نیز اشته است که افراد شاغل در آن فرزندان خود را در هر رشته ای جز حرفه فضیلت و هنر آدمیت و اداره امور اجتماع و مملکت تربیت می کرده اند.

او تسریح می دارد که نوعی دانش ناقص نیز هست که بیشتر خلقی و استعدادیست . آموختن آن سهل نباشد اما بکار آمده و سودمند است. دانش واقعی آشنایی با حقیقت است و البته اموختنی است. و دانش ناقص (گمان درست) آشنایی با سایه حقیقت است. هرچند به اندازه اولی ارزش ندارد اما بی ثمر هم نیست.

دانش حقیقی : شناخت صور کلیه عقلی است که عالم بود است و گمان درست ، آشنایی با امور عالم جسم است که بود نیست بلکه نمود است.

پشه کی داند که این باغ از کی است          در بهاران زاد و مرگش در دی است