هلا شما  که زمان آذرم طی شد

نگاه  سر بزیر دمادم  از پی شد

زبان لبان  و دو چشمانِ خسته وامانده است

به انتظار بهاری که یک شبه دی شد.

****

نه از فشار ستبریِ این معیشت صعب

 نگاه حیرت حبس و  نفس بریده شد است 

 زمان زمان رسالت جهان جهان شقی

 برای غارت و قتلم دلم رسیده شد است

تودر خیال چه یی خوش خیال رنگین فال ؟

 که  مسئله ی بود و عدم ندیده شد است

میان این همه گنگی قلمبه گی و ریا

نسیم و عطر  صفا و وفا شنیده شد است ؟

 گواه  من دلم  این دست مال خونین رنگ

در این زمان  که سلامت پدیده  شد است

 من از نیابت مادر عروس می گویم

که پرده بکارت شعرم دریده شد  است.