راه حس راه خران است ای سوار                    

  ای خران را تو مزاحم شرم دار

          پنج حس هست جز این پنج حس         

آن چو زر سرخ و این حس ها چو مس

رساله  دوم

 عشق  

- فدروس : لوسیاس می گوید :معشوق نباید به عاشق مهر بورزد . او باید نا عاشق را از خود کامروا کند . چرا که رفتار او از روی عقل و ادب و اعتدال است و باعث در دسر و رنجش معشوق نمی گردد.

-- سقراط :  اول باید دانست عشق چیست ؟

آدمی دارای دو اصل است : عقل و نفس ، که دائم در حال ستیزند. چیرگی  عقل بر نفس اعتدال است و چیرگی  نفس بر عقل بندگی آز و افراط . میل بخوردن نفسانی است و افراط در آن شکم بارگی و میل به نوشیدن و افاط در آن دائم الخمری است.قوی ترین میل آدمی تمایل به زیبایی است و تملک آن است. که در حد افراط عشق نامیده می شد.نا عاشق بر بنده عاشق برتری دارد. عاشق نازک طبع حسود و زود رنج است. مزاحم معشوق بوده و وی را محدود بخود می کند و مایه دردسر است . زمانی هم که شعله عشقش خاموش شود مبدل به دشمنی کینه توز می شود.  آن مثل که عاشقان معشوقان را آنگونه دوست دارند که گرگان گوسفندانرا.

ظاهراً من در حق عشق کافری کردم و باید کفاره گناهان را گزارده ا م استغفار بجای آورم.

-فدروس : اگر بهتر بگویی از تو پیکره ای زرین در معبد دفی  می گزارم.

--سقراط : حال وصف بیخودی و دیوانگی . دیوانگی بر چهار صورت است :

اول دیوانگی پیامبران و الهام شدگان از خدا. دوم دیوانگی کاهنان و اهل دعا و طلسم و تزکیه کنندگان نفس . سوم دیوانگی هنرمندان . چهارم دیوانگی عاشقان.

سه اول نصیب برگزیدگان خدا و فیض و برکت آسمانی اند و برای شناخت چهارم  باید از حقیقت نفس آگاه شد.

نفس گوهر جاویدان و سرچشمه جنبشهای آدمی است. نفس ارابه ای با دواسب بالدار است. یکی جاویدان و دیگری فانی.  روح با این ارابه سیر آسمانی می یابی و تلاش دارد که اصل و حقیقت اعتدال و عدالت و دانش را در ورای آسمان ببیند. گاه سر این ارابه از آسمان فراتر می رود و درخششی از حقیقت بر آدمی آشکار می شود و گاه سقوط کرده پایین می افتد و بر زمین به قالب آدمی درمی آید.

اما سطوح درک حقیقت میان آدمیان متفاوت است : اول حکیمان و عاشقان دومشاهان و دلاوران سوم سیاست مدارانو سوداگران چهارم ورزشکاران و پهلوانان پنجم کاهنان و غیبگویان ششم راویان اشعار هفتم کشاورزان و اهل حرف هشتم سوفیسط ها و نهم سلاطین جبار و ستمگر.

اهل هر کدام از طبقات  در دنیا با زهد و نیکوکاری اوج گرفته و با زشتی و بدکاری سقوط کرده و به طبقه ای پایینتر  نزول می کنند.  و پس از مرگ بدان به کیفرخانه  زیر زمین و خوبان به خانه رستگاران رهسپار می شوند. هزار سال بگذرد و نفس ها اجتماع کرده و زندگی زمینی دیگری گزینند. هر نفسی سه بار  به قالب حکیمان و عاشقان در آید بال و پر کامل یافته به سوی حقیقت پرواز می کند.

حقیقت نشانی تاریک در نفس ادمی است. اما روشنایی آن در ذهن حکیمان بیشتر است . نفس حکیم بال و پر می زند و دیگران اورا دیوانه می پندارند. زیبایی عالم  حکیم را بیاد زیبایی آسمانی می اندازد حال انکه خردمندانی که با چشم و عقل به دنیا نگریسته اند نمود محسوسی در عالم نمی بینند.

نفس فرومایه در مواجهه با زیبایی دنبال بهره گیری و لذات پرستی است.

زیبایی نفس حکیم را آکنده از شعف کرده او جوینده زیبایی است پس بالهای نفس ( جاوید ) در وی روئیدن می گیرد  و البته دردناک و رنج آور است. آن نیرویی که زیبایی در شخص ایجاد کند عشق است.

اما عشق زن و مرد فدروس بدان که نفس سه بخش دارد ارابه ران و دو اسب مادی گرا و الهی جوی. نفس خدا جو گرانمایه و اصیل است با سخنی رانده می شود اما اسب چموش دیگر شلاق می خواهد و بدلگام است . باید لگامش را کشید تا آرام شود. پس از چند بار لگام کشیدن رام می شود. از ان پس نفس عاشق با خضوع و بیم دنبال نعشوق می رود. در زمان معین معشوق نیز متمایل به عاشق شده و محبت متصل می گردد. حال اگر آن دو زهد و فضیلت پیشه گیرند رستگاران جهانند و اگر فقط اهل هوس رانی باشند همان خوشبختی کم بها و بی ارزش را بدست خواهند اورد.

-فدروس : هنرمندی تو لوسیاس را نزد من بی ارزش کرد. لوسیاس باید از سخنوری دست بکشد چون اهل سیاست مسخره اش می کنند و می گویند حرفه او خطابه نویسی است.

-- سقراط :   اهل سیاست خودشان خطابه نویس و نطق پردازند و قانونی که تهیه می کنند خود نطق و خطابه است. نویسندگی و سخنوری فی نفسه بد نیست بلکه بد نوشتن و بد سخن گفتن مضموم اند.

بیان خوب منطبق بر حقیقت است. سخنوران فعلی متوجه حقیقت نیستند و قصدشان فقط مجاب کردن شنونده است . سخنشان دور از حقیقت است. وظیفه اصلی سخنور تعریف درست از موضوع است. در خطابه لئوسیاس نه عشق تعریف شده و نه ارتباطی بین مطالب گفته شده وجود دارد اما در مطلب من هم عشق تعریف شده و هم دو اصل تقسیم و تعمیم رعایت شده است.

نقشی مهم  سخنور واقعی در اجتماعات دارد. اما وی باید ابزار داشته باشد مثل استعداد ذاتی ، تلاش برای اموختن ، شناخت حقیقت نفس آدمی و خواص آن تا بداند برای تاثیر در نفس دیگران چگونه باید سخن بگوید و آخر شناخت اقسام سخن و مواقع و شرایط سخنرانی. بداند کدام سخن برای کدام شنونده مناسب است.

راجع به نویسندگی همین بس که بخاطر اختران آن دانش مردم کم فروغ شده و نیروی ذهنی از بین رفته مردم  علم را را درسینه نگه  نداشته و بجای کسب دانش واقعی دنبال سایه آن می روند.

اگر سخنوران و شاعران و نویسندگان ابتدا به حقیقت توجه کنند و منظورشان بیان حقیقت و شناساندن آن باشد نه تنها شاعر و نویسنده و خطیبند بلکه حکیم واقعی و رهبر آدمیان بسوی رستگاری اند.