پمپ بنزین غلغله بود.

مرد با صورت لاغر و موی جو گندمی  از پشت شیشه نیمه باز ماشین به من  پوزخند می زد .

با خودم گفتم : یا دیوونه است  یا اونم فهمیده که من یه چیزیم هست.

تو آینه خودمو ورانداز کردم . یه پیکان سفید رنگ پر از آدم به من خیره  شده بودند.

همسرم نگاهی به من کرد و با لبخند  گفت : اون آقا هه به هرکی نگاه می کنه میخنده .شیرین عقل می زنه.

شیشه رو پایین کشیدم. سرمو دادم بیرون تا از هوای صبح نفسی بگیرم.

 پیرمردی  با صورتی  آفتاب سوخته و یک  کت  تیره چروکیده  که یقه های پیراهن آبی رنگش برگشته بود ،یدفعه  جلوی صورتم ظاهر شد.

-          یک کمکی بکن داداش.

دستمو کردم تو جیبم و یک دویست تومنی مچاله شده بهش دادم. با صدای گرفته و خسته اش گفت :

-          خدا خیرات بده جوون.

سرش رو از پنجره ماشین عقب کشید و  خواست بگرده . به آرومی بهش گفتم :

-          یقه ات رو  هم درست کن .

پیرمرد مثل کسی که چیز عجیب و غریبی شنیده باشه  روکرد به من  و با حالتی که سعی می کرد خودشو جمع و جور بکنه یقه  کت اش رو مرتب کرد و گفت :

-          بله ؟

کمی جدی تر و باصدای بلند تر حرفم رو تکرار کردم. مثل کسی که چیزی یادش اومده باشه گفت :

-          آها .بعله . دست شما درد نکنه.

صدای پیرمرد  وقت تشکر کردن صاف شده بود . اصلاً خسته بنظر نمی رسید.

................

نمی دونم چی باید بنویسم فقط میدونم که احترام همدیگر رو نگه نمی داریم.