ماسه های ساحل زیر نور ماه سفید بنظر میرسید. ساحل ماسه ای پر بود از خورده ریزه های چوب که  آب با خودش آورده بود . دمپایی های هر دو تا مون  پر از ماسه شده بودند .دمپایی های هر دو تا مون  پر از ماسه شده بودند . 

 صدای موزیک شادی از اسکله  بلند بود. دو تا دور اسکله پر بود از چراق های رنگی  که وسط اون همه تاریکی ساحل  به چشم می اومد.

سکوی اسکه با یک فاصله 100 متری بوسیله یک راهرو باریک چوبی از ساحل جداشده بود. راهرو  در هر دوطرف بوسیله نرده های چوبی  حفاظت می شد. تو جلوی من راه می رفتی و من با فاصله نزدیک پشت سر ات. جلو تر که می رفتیم راهرو  مرتفع تر می شد  کم کم صدای برخورد آب به پایه های اسکله بلند تر به گوش می رسید . یک  آهنگ « قر دار »  همه اسکله رو به رقص در آورده بود.  

جلوی سکوی اسکله ایستادیم. دور تادور سکو پر بود از تخت هایی که کنار هم چیده شده بودند. پسر لاغر اندامی که شلوارش را به زحمت با یک کمر بند قطور نگه داشته بود کنار  یک یخچال پر از انواع نوشیدنی و خوراکی  ایستاده بود. روی یخچال کلکسیونی از قلیان چیده شده بود. وسط سکو چند زن و مرد که همگی .. بنظر می رسیدند در حال رقصیدن بودند. 

من متولد این شهرم . کودکی ام را جز خاطره هایی که دیگران از آن تعریف می کنند  بخاطر ندارم. برادر بزرگم همیشه از عروسی های همشهری هام تعریف می کرد . چیزی که همیشه او تاکید خاصی بر آن داشت رقصیدن دست جمعی زن های اینجا بود.

روی یکی از تختها  کنار یک زن و شوهر خیلی خیلی داغ نشستیم. بعضی ما آدم ها  گاهی آنقدر  در امور شخصی خودمان غرق می شویم که یادمان میرود کجا نشسته ایم. مرد جوان آنقدر خوشمزه خوشمزه لب های همسرش را می خورد که من یک لحظه به هوس افتادم. 

-- من تشنمه تو چی میخوری؟

- هلو یا سیب.

دو تابطری آبمیوه خریدم و دوباره روی تخت نشستم. موزیک تمام شد و پس از تشویق همه نشستند. صدای مرد چاقی  که با لهجه خاصی صحبت می کرد توجه همه را بخودش جلب کرد. مرد  از پسر فروشنده درخواست یک آهنگ محلی را کرد. موزیک  پر سر و صدا یی بلند شد. دو تا بطری آبمیوه رو باز کردم . مزه سیب دوید  زیر زبونم. 

- میشه  من یکمی از سیب ات بخورم.

بطری آبمیوه رو بدست ات دادم. موزیک  از پیش در آمد  وارد یک قسمت تند شد. یک دفعه چند تا زن که همگی چاق  و  مسن بودند  وسط سکو آمدند. 

زن ها  می چرخیدند و دست می زدند و پس از یک چرخش دور خودشون به نزدیک هم می رسیدند. و بعد اون  حرکت عجیب و غریب رو انجام می دادند. حرکت جالبی بود اون ها با سن ها ی چاق و قلمبه شونو همچی می لرزوندند که دل آدم ضعف می رفت.

دوباره احساس تشنگی کردم . رو کردم به تو و بهت گفتم :

--میشه اون  سیبه رو بهم پس بدی . 

دستتو گرفته بودی جلوی دهنت و از بس ریز ریز خندیده بودی چشمات پر از اشک شده بود. نفس عمیقی کشیدی و خیلی گیج و بی حال گفتی :

- ها ؟ هلو رو خوردم  ؟ کدوم سیب ؟

و دوباره صورت ا ت رو بین دستات قایم کردی.