از پلکان تاریک بالا آمدم جلوی پاگرد ایستادم و قفل آویز را از روی در سبز رنگ باز کردم .هر روز صبح  قبل از اینکه رایانه  ام را روشن کنم کلید رادیو را می زدم و صدای شبکه رادیویی ...  توی اتاق می پیچید.  

-- صبح ، سلامتی ، شادی ، جوونی ، نشاط  . ایران من سلااااااااااام.....

صدای مجری رادیو هر روز صبح تو صورتم مثل یک تف بزرگ  پهن می شد. 

--شنونده های خوب برنامه میتونند با شماره تلفن های زیر به ما تماس بگیرند و در مورد موضوع برنامه صحبت کنند .

ولوم سماور برقی رو پیچوندم . لیوان بزرگ و سفالی را از داخل کشوی میزم در آوردم و روی میز گذاشتم.

-- الو سلام من از کرمانشاه زنگ می زنم . می خواستم  بگم میشه این هفته در مورد موضو ع ازدواج و جوانان صحبت کنید؟...

--الو  برنامه  صبح بخیر من از تبریز زنگ می زنم . اینجا سیب زمینی پیدا نمی شه...

-- الو خانوم من یه خواستگار دارم بابام مخالفه می خوام خودمو بکشم....

دیگه اونقدر موضوعات توی این مملکت حل شده بود که دیگر مجری رادیو  مانده بود چه موضوعی رو برای صحبت تو برنامه اش انتخاب کند. همینطور که به مانیتور خیره شده بودم ، زیر لب غر ولند می کردم.

نا خودآگاه دستم رفت روی  تلفن و شماره رو گرفتم . بوق آزاد کوتاهی به صدا درآمد و.

-- شبکه رادیویی ... بفرمایید .

من : سلام می خواستمواسه این هفته یه موضوع پیشنهاد کنم .

رادیو : بله بفرمایید.

من : میشه این هفته در مورد شلغم صحبت کنید.؟

تلفنچی  رادیو که دختر خوش صدایی بود  مکثی کرد و پس از خنده ای پرسید :

 - حالا چرا شلغم ؟ 

من : واسه اینکه شلغم خاصیت داره و برای سرماخوردگی خوبه...

چند دقیقه بعد  صدای  من بدون کم و کاست از رادیو پخش شد. مجری مشهدی رادیو  پس از خنده  کوتاهی گفت :

-- البته من میدونم منظور ایشان چه بود . 

چند دقیقه بعد  یک پیره زن تماس گرفت و گفت :

-- آقای مجری شما صدای اون شلغم رو پخش میکنی و صدای من پیره زن رو پخش نمی کنی. من می خوام صدام بگوش مردم برسه چرا شما به ما ملت توجه نمی کنید.....

رادیوی  کهنه را خاموش کردم . بخار از لیوان بزرگ سفالی بلند بود. آنطرف پنجره چند کارگر در حال بالا کشیدن تیرآهن  بروی سقف سوله بودند.    

 

   Kindermund tut Wahrheit kund.

ترجمه: دهان کودکان، حقیقت‌گو است.

   Kinder und Narren sagen die Wahrheit.

ترجمه: کودکان و دیوانگان حقیقت‌گو هستند.