این روزها سایه های تاریکی دور وبرم حس می کنم.  من چیزی نبودم . ترس نیست که مرا به راه راست می آورد. تحمل ترسناک ترین هارا دارم ولی از تو می خواهم غمناک ترین ها را برایم مقدر نگردانی . دلم گرفته این گفتن ندارد تو بهتر میدانی که مشکل درد بیدردی نیست  وگرنه باز آتشی علاج واقعه را قبل از وقوع می کردم.  آنها که در شهرشان  راست نشسته اند از راه راستی منحرف نشده اند و من چپ نشین تظاهر به راستی می کنم.

بارها و بارها با مشتی آب خنک مرا بیدار کرده ای  ولی این حس نوستالژیک خواب های طلایی من باز در من دلشوره ای انداخته که ای وای و ای کاش و یادش بخیر. بارها و بارها صبح دم صدای مرغی میان شاخه های درخت خشکیده حیاط عطر صبح را به مشامم می رسانید و من باز هم همان آهنگ ای وای و داد و بیداد از زمانه را بروی صفحه ذهنم زمزمه می کنم. و آخر اینکه بارها و بارها برخواسته ام و پشت کرده  به تمام کسانی که انگشت حقارت و زبان سرزنش  به سویم دراز کرده اند را به گوشه چشم تو  حواله داده ام و باز نشسته ام  و باز سکوت کرده ام و باز همان بخواب رفتن های همیشگی.

به امان آمده ام از این همه «عن فکری » که برخی از روشنایی برای وجود نجسشان وام می گیرند.

«در این‌جور مواقع هر کس به‌یک عادت قوی زندگی خود، به‌یک وسواس خود پناهنده می‌شود؛ عرق خور می‌رود مست می‌کند ، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقدهٔ خودشان‌ را به‌وسیلهٔ فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک‌نفر هنرمند حقیقی می‌تواند از خودش شاه‌کاری به‌وجود بیاورد - ولی من، من‌که بی‌ذوق و بی‌چاره بودم، یک نقاش ِ روی جلد ِ قلم‌دان چه می‌توانستم بکنم؟»

«آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرأ احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول‌زدن من نیستند؟ آیا یک‌مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول‌زدن من به‌وجود آمده‌اند؟ آیا آن‌چه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟»

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به‌کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخندی شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

«زمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه این مسائل برایم به‌اندازه جوی ارزش نداشت و دراین موقع نمی‌خواستم بدانم که حقیقتا خدائی وجود دارد یا این‌که فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند. تصویر روی زمین را به‌آسمان منعکس کرده‌اند – فقط می‌خواستم بدانم که شب را به‌صبح می‌رسانم یا نه – حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه‌قدر سست و بچگانه و تقریبا یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود.»

«آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک،یک متل باور کردنی و احمقانه نیست.آیا من قصه خود را نمی نویسم؟قصه،فقط یک راه فرار برایآرزوهای ناکام است.آرزوهایی که هر متل سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خود آنرا به تصویر می کشد.»

 


بجز اون زرت و پرت های آبی رنگ

بقیه مطالب

حرف های صادق خان هدایت بود  از کتاب بوف کور

تو که بهتر میدانی

صادق  تا ابد ادامه ای ندارد.