سرش را به دیوار خاکستری رنگ راهرو تکیه داده بود .

گونه راست اش متورم شده بود . خون مردگی  و کبودی سفیدی پوستش رو بیشتر نشون می داد.

کمی از موهای قهوه ای رنگش از زیر روسری بیرون ریخته بود.

سفیدی چشماش از قرمزی معلوم نبود. نوک بینی اش قرمز و خیس بود.

- خدایا. میدونم صبر ات زیاده .

یه روزی یه جایی نشستی و نیگاه کردی جیک نزدی شد کربلا.

ما که بحساب نمی آیم. 

خوب آره .

نه آسمون رعد و برق زد و نه خون بارید .

عرش هم جر نخورد.

چرا هیچی نمی گی.

دارم کفر می گم ؟

خب بگم !

دلم خیلی از دستت پره خداجون. 

بغض اش می ترکد. نا یی برای بلند گریه کردن ندارد. پشت به دیوار سر می خورد وهمانجا می نشیند .

سرش را بروی زانوان اش می گذارد و میان دستانش پنهان می شود.

صورتم را برمی گردانم . راهرو میان آب  کدر می شود. گوشم باز سوتی می کشد و قلبم تند تر می زند.   

دختره اینجا نشسته

گریه می کنه ....

افتخار من

پرتغال من ..........


همیشه روزهای بهتر پس از روزهای بد جاری انتظارم را می کشند.