روز - خارجی - پیاده رو

یک لکه بزرگ خون دلمه شده  از زیر پالتوی پشمی خاکستری رنگ مرد روی سنگفرش خیابان را پوشانده است. جسد مرد به پهلو افتاده و  گونه مرد زمین را لمس می کند. خط باریک قرمز رنگی از گوشه لب اش پوست سفید را تا روی گونه اش شکافته است. چشمان نیمه باز مرد  به سمت بالا خیره شده اند.  پیراهن سفید مرد را دوسوراخ کوچک  سرخ کرده است.
سفیدی کاغذ مچاله شده ای از لابلای انگشتان مشت شده مرد بیرون زده است.
خم می شوم و به آرامی  کاغذ کوچک را از دستان خشک شده مــــرد خارج می کنم. 

مک‌کارتیسم (به انگلیسیMcCarthyism)

اصطلاحی است برای اشاره به فعالیت‌های ضدکمونیستی سناتور جوزف مک‌کارتی (۱۹۰۸ تا ۱۹۵۷) در آغاز دوره جنگ سرد، که موجب شد موجی از عوامفریبی، سانسور ،فهرست‌های سیاه، گزینش شغلی، مخالفت با روشنفکران، افشاگری‌ها و دادگاه‌های نمایشی و تفتیش عقاید، فضای اجتماعی دهه ۱۹۵۰آمریکا را دربرگیرد.
بسیاری از افراد به ویژه روشنفکران، به اتهام کمونیست بودن شغل خود را از دست دادند و به طرق مختلف آزار و اذیت شدند.
نکته جالب توجه، شباهت زیاد این مبارزه ضد کمونیستی با روش‌های مرسوم در کشورهای کمونیستی بود.
تعریف ترومن :
تحریف حقیقت و ترک روندهای صحیح و مقرر قانون، یعنی استفاده از دروغ شاخ دار و اتهام واهی علیه هر شهروند مفروض به نام آمریکایی‌گری و یا امنیت، یعنی به قدرت رسیدن عوام فریبی که بر مبنای دروغ به حیات خویش ادامه می‌دهد، یعنی فراگیر شدن ترس و تخریب اعتقاد و اعتماد در تمام سطوح جامعه.

سال ۱۹۴۸ بود که یکی از سناتورهای جمهوری خواه آمریکا به اسم جوزف مک کارتی از روی میهن پرستی و مردم دوستی زیاد از حدش زندگی آمریکایی ها را بهشان زهرمار کرد. مک کارتی از رنگ سرخ می ترسید. توی قاموس مک کارتی سرخ هیچ ربطی به عشق و محبت و ولنتاین نداشت، سرخ مساوی بود با کمونیست و کمونیست مساوی بود تهدید امنیت ملی آمریکا. تازه سه سال از پایان جنگ جهانی دوم می گذشت و نفس مردم بیچاره داشت تازه می شد که این توهم توطئه کمونیست ها و هجوم سرخ ها همه آمریکا را فرا گرفت. آقای مک کارتی یک سری وطن پرست دو آتیشه مثل خودش را دور هم جمع کرد و اسمشان را گذاشت کمیته رسیدگی فعالیت های ضد آمریکایی یا HUAC. این آمریکایی های اصیل مثل لشگر ملخ ها ریختند توی کشور و هر کسی که ربطی به کمونیست و کمونیسم و سرخ داشت را گرفتند و دهنش را با لطافتِ تمام مسواک کردند. اگر ناگهان می فهمیدند که یک بدبختی مثلا توی حاشیه صفحه پنجم دفتر خاطرات هشت سالگی اش یک بار به رنگ قرمز ابراز علاقه کرده، بلایی به سرش می آوردند که هفت پشتش کور رنگ به دنیا بیایند.
این وضعیتِ دوست داشتنی شش سال، یعنی تا ۱۹۵۴ ادامه داشت. کمیته آدم های مشکوک را به دادگاه می کشاند و مجبورشان می کرد که به یک لیست بلند بالا از دوستان و همکارانشان که به افکار و فعالیت های کمونیستی مشکوکند اعتراف کنند. هالیوود هم از این قانون مستثنی نبود. الیا کازان، کارگردان بزرگ و ترک تبار هالیوود، یکی از کسانی بود که توی دادگاه کم آورد و اسم هشت نفر را لو داد. حتی بعد از مرگش هم خیلی از روزنامه ها از خیانت او به هالیوود نوشتند و توی گور هم تنش را لرزاندند. چند سال پیش که برای گرفتن اسکار «یک عمر فعالیت هنری» به مراسم اسکار دعوت شد خیلی از جوجه ستاره های جوان و تازه به دوران رسیده حتی حاضر نشدند به احترام استاد و شاگردی به خودشان زحمت بدهند و از روی صندلی شان بلند شوند. 
تز مک کارتی چیزی شبیه تز جناب بوش بود: «هر کس علیه مک کارتی است یا کمونیست است یا حرامزاده» از دید اعضای کمیته حرامزاده ترین آدم هالیوود چارلی چاپلین بود. چاپلین ملیتِ آمریکا را قبول نمی کرد، همه هم می دانستند که افکار او چپی است، سر همین قضایا بود که از سال ۱۹۲۰ توی FBI پرونده داشت. FBI زن بی اراده ای به اسم جون بری را وادار کرد که برود توی دادگاه بگوید که فرزند نامشروع چارلی است. با این که این اتهام بعدا به صورت رسمی رد شد ولی آبروی چاپلین حسابی رفت. چند وقت بعد FBI تظاهراتی راه انداخت و چاپلین را به هواداری از رنگ قرمز متهم کرد. وقتی چاپلین برای نمایش «لایم لایت» به لندن رفت FBI دادستان کل ایالات متحده را وادار کرد که اجازه بازگشت چارلی به آمریکا را لغو کند، یعنی به صورت رسمی او را از آمریکا انداختند بیرون. توی تبعید چاپلین فیلم «سلطان در نیویورک» را برای مسخره کردن «پارانویای مک کارتیسم در آمریکا» ساخت، متاسفانه فیلم خوبی از آب در نیامد.
وضع آرتور میلرِ نمایش نامه نویس هم تا حدودی مثل چاپلین بود، افکار میلر هم به شدت چپی بود. تنها شانسی که آورد این بود که توانست با پرداخت جریمه (و در واقع باج) وضعیتش را کمی متعادل کند. نمایش نامه معروف «بوته ذوب» ملهم از همین فضاست. اورسن ولز نابغه، برتولت برشت سنت شکن، جان کارفیلدِ بازیگر و جان هابلیِ انیماتور هم با کمی بالا و پایین جز همین قربانیان بودند.استودیوها دستور داشتند که به آدم های مشکوک کار ندهند. نویسنده هایی مثل داشیل همت، لیلیان هلمن و پل رابسون از فرط بی کاری کم کم داشتند به خاک سیاه می نشستند. خیلی ها فیلمنامه های شان را به اسم یکی دیگر می فروختند تا حداقل خرج زندگی شان در بیاید. جالب این جاست که وقتی یکی از فیلمنامه ها برنده جایزه ای می شد کسی نبود که برود جایزه را بگیرد، چون اسم نویسنده فیلمنامه وجود خارجی نداشت. موضوع فیلم «بدل» (مارتین ریت) همین است. توی این فیلم وودی آلن نقش بدل نویسنده هایی را بازی می کند که توی دوره مک کارتیسم بی کار شده اند و مجبورند فیلمنامه های شان با اسم وودی آلن بفروشند. بدل (وودی آلن) که اصلا نمی داند نویسندگی چیست یک دفعه به یکی از معروف ترین نویسنده های هالیوود تبدیل می شود.

توی هالیوود کسانی هم بودند که مدافع افکار آقای سناتور بودند. خفن ترین شان والت دیزنی بود که به لو دادن دوستان هالیوودی اش افتخار هم می کرد. مرد مردان سینمای وسترن، جان وین هم جز همین نامردها بود.
سال ۵۴ سال رسوایی مک کارتی و رفقا بود. شبکه های تلویزیونی مثل ABC و CBS یک دفعه تصمیم گرفتند گندکاری های جناب سناتور را رو کنند. زندگی آدم های بی گناهی که سر یک اتهام الکی و دروغ به باد رفته بود پایه ثابت برنامه های تلویزیونی شده بود. تعداد بیننده های برنامه های عصر ABC و CBS یک چیزی تو مایه های تعداد بیننده های برره بود. سوتی های پشت سر هم اعضای کمیته بالآخره باعث شد که دوره خفقان مک کارتیسم به پایان برسد و رنگ سرخ دوباره به رنگ بر و بچ عشق ولنتاین تبدیل شود.