به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من .....


 باباجون آقا همیشه وقتی  سفره کوچیک پهن می شه بامامانی  بحث می کنه . مامانی مثل  هر جمعه  پلو و خورش قورمه سبزی درست کرده بود.  غذای همه رو که کشید طبق معمول نشست و غذا خوردن دیگران رو نیگاه می کرد. من موندم این مامانی چرا همه اش رژیم داره. یک پارچه سفید دور دوزی شده جلوم پهن کردند. من نشستم توش. باباجون آقا میگه : بچه باید غذا خوردنش رو خودش یاد بگیره. بابا پرسپولیسی یه ولی دائم میگه بچه باید استقلال داشته باشه. دائم به من میگه : بگو قرمز ! قرمز!.

منم میگم آآآآآآآآآآآبی.

بابا جون آقا میگه : بچه حلال زاده به دایی اش میره.

سارا خانوم باخاله اومدند و نشستند سر سفره.

سارا خانوم گریه کرده بود. مادر جون اش هم اونطرف رو مبل لم داده بود. می گفت میل ندارم.

بابا جون آقا  با خنده به سارا خانم گفت :

-- این طبیعیه هر مردی وقتی وارد خونه اش بشه و ببینه غذا در کار نیست میره سرکوچه رستوران یا ساندویچی خودش رو سیر میکنه.این اتفاق هرروز داره می افته. شما چشماتو بستی.

- آها ! چه جالب! پس معنی  خیانت اینه دیگه؟

-- خیانت؟ کدوم خیانت؟ داری سخت می گیری . زیاد بهش فشار بیاری میگه صیغه اش کرده ام.تو مثل اینکه توی این مملکت زندگی نمیکنی.

مادرجون سارا خانم همونطور که لم داده بود گفت :

- خوبه دیگه ! من واسه این داماد ها از جون مایه بزارم بچه هاشونو تر و خشک کنم. حالا برای من فیلشون یاد هندستون می کنه .

-- بلا نسبت بقیه حاج خانوم.

بابا جون آقا وقتی اینو میگه میخنده.

-- من می گم زن باید سر زندگی اش باشه . شما که از ٧ روز هفته ٨ روز توی خونه ات نیستی نمی دونی شوهر ات کجا میره با کی میره چیکار میکنه ؟ حالا که این اتفاق افتاده تازه عاشق زندگی ات شدی؟

تو اگه واقعاً اهل زندگی بودی  این جریان رو جار نمی زدی؟ مرد غرور داره . تو آبروی شوهرا ت رو بردی . حالا انتظار داری بیاد جلوی تو وایسته بگه این کارو کرده  و معذرت بخواد. حتی من هم این توی کت ام نمیره دختر جان. تو اگه خودت مشکلی نداشتی کار به اینجا نمی کشید . مامان ات چی به تو یاد داده ؟ شوهر داری اینجوریا نیست خواهر.

مادر جون سارا خانوم با صدای بلند از اونطرف میگه :

-  شما اگه این جریان واسه خواهر خودت اتفاق می افتاد بازم همین حرفارو میزدی.

مامانی که تا اون لحظه ساکت نشسته بود به آرومی گفت :

- از سارا جان انتظار میرفت کمی سیاست مدارانه تر رفتار می کرد.

وای خدا جون مامانی گفت سیاست !

آخ آخ آخ !بزار به مامان جون بگم.

باباجون آقا همیشه این کلمه رو میگه. بعضی وقت ها هم وقتی داره حرف میزنه رگ های گردنش قلمبه میشه. تازه این که چیزی نیست حرفای بد هم میزنه .

شب  میشه. باباجون آقا کنارم درازمیکشه. من همونطور که جوجو میخورم نیگاش میکنم.

مامان جون خانم میگه :

شاید حق باتو باشه ولی حرف حق رو باید بدونی کجا بزنی. وقتی یک نفر ناراحته و  غصه داره دل اش نباید از در منطق باهاش حرف بزنی .قبول دارم الکی نباید امیدوارش کنی ولی همیشه گفتن حقیقت ماجرا  زیاد دلچسب و  کارساز نیست. وقتی کسی غصه داره فقط باید گوش بدی تا درد دل اش تموم بشه. اون لحظه وقت تجویز دارو نیست .

شما مردا همه مثل هم اید . فقط بخودتون فکر می کنید. هیچی براتون غیر خودتون مهم نیست.

مامان جون که اینو میگه بابا جون لبخندی میزنه دوباره مثل پیشی  خودشو لوس میکنه. بقول مامان مرد هم اینقدر سیریش !

بعد میاد و دوباره کنار من دراز میکشه و میخونه ...

فرشته ها دست میزنند        دست دست دست

فرشته ها پا میکوبند            پا پا پا

فرشته  ها می خندند          ها ها ها .......