خواهر مدیر عامل بود. همونطور که دور میز نشسته بودیم با اون پوست سبزه و دماغ بلند اش خیره خیره به من نگاه می کرد. جناب آقای مدیر عامل داشتند از اوضاع اختصادی و سیستوم مملکتی انتقاد می نمودند.  مردک وقتی میرفت منبر دیگه ورم معده هم حریف اش نبود . دختره احمق دست بردار نبود انگار  تو عمر اش ... قیافه تر از من کسی رو ندیده بود .  لبها م رو براش غنچه کردم . دختره بی حیا از رو که نمی رفت . چشمامو چپ کردم . بی خیال که نمی شد. تازه خوش اش اومده بود و چشمک میزد .  آخرین حربه ای که بلد بودم رو بکار بردم . انگشتمو فرو کردم توی بینی ام . همونجور نگه داشته بودم  که جناب مدیر عامل پرسید :

-- درسته آقای فلانی ؟

- بعله اینو من تو عنترنت خوندم .

آقای مدیر  که به شدت از این جواب روشنفکرانه به هیجان آمده بود  دوباره  به حرفهاش ادامه داد.

یک کاغذ و مداد از روی میز برداشتم.دست خودم نبود وقتی کاغذ سفیدی زیر دستم میومد تخیلاتم رو روی کاغذ می کشیدم.بیچاره هر چی گردن اش رو دراز کرد نتونست ببینه چی میکشم.

فردا ی اونروز تو مجلس عروسی مدیر عامل  یک نقاشی سیاه و سفید عکس یک دختر جوون با یک دماغ شبیه نوک اردک دست به دست همه می گشت.

هر کی از سر میز رد میشد یکی میکوبید سر شونه ام و می گفت :

--ای ول خوب حالشو گرفتی....