آویخت به بند رخت آدم حوا

تا خشک شود گل خمیر آنها

جن و پریان خیره گزیده لب و دست

از خلقت  تازه صورت حیوان ها

آنگه بزد انگشت مسیحایی خویش

ایزد به دهان اش و  لب انسان ها

جان یافت گل ِسرد از انفاس ملک

چون باغ بهار  از گل و ریحان ها

بگشود دو چشم سر به آبی فراخ

بودش دو  سپید ابر  فراز آن ها

گردید دو چشم انس در گردی حدق

نشناخت خطوط و رنگ و نقش آن ها

روکرده به روی هم دو مخلوق آن دم

حیران تن و صورت پاک جان ها 

پیچید چو عطر نفس عیسایی

در سینه آدم  از دم  ریحان ها

از عطر ریاحین نفس لاله رخ اش

بگذاشت دو لب بر قدح ریزان ها

نوشید یکی دو جرئه از روی ادب

جبریل  فکور از حرکت عریان ها

ابلیس و هزار حور  غرق حیرت

جمعی همه مست منظر پیمان ها

سر رفته دگر حوصله ی عزرائیل

از  طول و دراز لفت ولیس  آن ها

جستی بزد و  زود جدا کرد زهم

آن  تار بهم تنیده ی پیچان ها

پرسید چرا جدا نمودش ملکا

ابلیس به اخم از  خدا انسان ها

گفتا به جوابش آن حکیم دانا

آن ظرف نمک تشنه کند انسان ها