چراغ های پر نور  ماشینی که از روبرو  می آمد داخل ماشین راروشن کرد. صدای برخورد دو جسم فلزی با هم بلند شد. چند ثانیه ای قادر به نفس کشیدن نبودم. ماشین را  غبار و دود گرفته بود. هیچ صدای از کسی بلند نبود. چند لحظه ای همانطور بی حرکت بین صندلی  ها  مانده بودم . از دو سرنشین جلو خبری نبود. لایه سفید رنگی از برف شیشه عقب را پوشانده بود . لبها و چانه ام را خون خیس می کرد . دستکشهای پارچه ای را از جیبم در آوردم و جلوی بینی  شکسته گرفتم . با هر زحمتی بود درب عقب را باز کردم .دانه های برف درشت و آبدار بودند. سقف را یک لایه قطور پوشانده بود . مشتی از برف را جلوی بینی ام گرفتم. مثل یخ در بهشت رنگی شد.سرم گیج می رفت . راننده با حالتی مغرورانه شبیه کسی که یک کار فوق العاده انجام داده  جلویم سبز شد و گفت :

- به این میگن ماشین ! ایر بگ های جلو عمل کرد و گرنه من الان زنده نبودم.

دوست داشتم آن لحظه بامشت توی صورت اش بکوبم تا اینطور ی حرف نزند.

 


نمی توانستم سر پا بایستم . رفتم و پشت به نرده های کنارجاده نشستم. برف روی سر و بدنم می نشست . سکوت عجیبی بر جاده حاکم شده بود. انگار هیچ کسی از آنجا عبور نمی کرد. پالتوی بلندم را روی سرم کشیدم.

 آژیر کوتاهی بگوش رسید.چراغ های رنگی محوطه را روشن می کردند.چند لحظه بعد دو نفرزیر بغلم را گرفته و از جا برخواستم. صدای مرد یونیفرم پوش مرا به خود آورد.

- نام و نام خانوادگی؟

نگاهی به صورت سرباز نیروی انتظامی انداختم. لبهایم بادکرده بود . فک ام ضرب خورد ه و گونه چپم سائیده گی پیدا کرده بود . خون بینی ام دلمه شده بود. ساق پا تا روی زانویم به شدت درد میکرد و درد شدیدی در سمت چپ قفسه سینه ام احساس می کردم.

به آرامی گفتم : میشه یکی اسم منو بگه؟

خودرو سفید رنگی نزدیک می شد .شلوار جین آبی روشن و پالتوی سفید رنگم غرق خون بود. توی اون تاریکی و برف  راننده  بدون هیچ نگرانی مرا کنار خود نشاند و کمربند ایمنی را محکم کرد. در تمام مدت تا رسیدن به بیمارستان لبخند ملیحی بر لب داشت .

- جاده لغزنده است .نمی شه تند رفت . شما هم زیاد چیزیتان نشده. نگران نباشید.

صدای  موزیک کازابلانکا از داخل جیب پالتو ام می آمد.

- الو ! مرتضی! کجایی؟

--سل لام . خاااانووووم . شطور متوووووری؟ ملومه دیگه خونه اون یکی زنم هستم.

-لوس نشو. کی می رسید؟

-- ما؟ خوب جاده پر برفه .آروم آروم میایم. عجله نکن . بوووووووس؟

- باشه منتظریم .بووووووووووس.

به شهر که رسیدیم . برف هنوز بند نیامده بود.خیابان ها شلوغ بود. جلوی بیمارستان    راننده زیر بغلم را گرفت و به داخل اورژانس برد.

پرستار بد اخلاقی درحال بخیه زدن کف دست یک مصدوم بود. مریض ناله می کردو پرستار با بیرحمی تمام ادامه می داد.نگاهی به من انداخت و گفت: برو اونجا تو دستشویی صورت ات را بشور. انگشتان دست راستم متورم شده بودند. توی آینه جلوی دستشویی نگاهی به صورتم انداختم.عجب گریم سنگینی ، خیلی هنرمندانه بود. همانجا وسط اتاق روی زمین نشستم.

- پاشو آقا از اونجا. بلند شو برو روی تخت دراز بکش.

راننده زیر بغلم را گرفت و روی تخت دراز کشیدم.

صدای موزیک کازابلانکادوباره بلند شد.

-الو ! مرتضی ؟ پس کجایی؟

-- سل لام . راستش این مدیر ما ماشین اش تصادف کرده آوردیمش دکتر آمپول بهش بزنه تا آدم شه.

- جدی میگی ؟ تو چیزی ات نشده؟

-- نه بابا من با ماشین حمید اومدم. یک ساعتی دیرتر میام. بوس.

با یک ویلچر مرا به بخش رادیو لوژی انتقال دادند . برف لعنتی قطع نمی شد. بین اورژانس و رادیولوژی فاصله زیادی بود.

اتاق مثل قبر تاریک بود . از دو پا ، دستها ، قفسه سینه  و صورت  ام عکس برداری شد.

از حال رفته بودم. وقتی دوباره روی ویلچر نشستم دکتر اورژانس گفت :

- بینی شما شکسته برای عمل باید ٣ روز صبر کنید. امشب دو تا مسکن بخورید. حد المقدور نخوابید بهتر است. هنوز خونریزی دارید.

راننده مرا دوباره روی صندلی جلو نشاند. او با مدیر ما فرق داشت. خیلی آقا بود. مرا جلوی در خانه پیاده کرد. خودم را به زحمت سر پا نگاه داشتم. زنگ طبقه بالا را زدم.

برادر کوچکم جلوی در ظاهر شد.

-- سلام چکارشدی؟ دعوا کردی؟

- نه بابا یه کمی تصادف کردم.

دوید و از پله ها بالا رفت. صدای مامان مامان اش بلند بود. کفشهایم رادر آوردم. توی راهرو ایستادم . همسرم در خانه را باز کرد. چشمانش گرد شده بود. محکم به صورتش کوبید.

- الهی بمیرم . تو که گفتی ؟...

-- چیزیم نشده . می بینی که زنده ام و راه می رم.

خودم از جوابی که دادم حالم به هم خورد.وارد هال شدم . مادر و برادر کوچکم وارد خانه شدند .مادرم پشت دست اش زد و مشتش را جلوی دهان اش گرفت.

- خدا مرگم . تصادف کردی. برای چی زنگ نزدی پسر جان؟

-- میخواستم خوش خبری بدم؟ الان هم که اینجام. سرحال و قبراق.

گریه همسرم بند نمی آمد . به آرامی لباس هایم را از تن ام  در آوردم . شلوارک گل منگلی  ام را پوشیدم و روی مبل نشستم.

صورت ام به کلی متورم شده  بود. خط راست بینی ام قوس برداشته بود .خون های دلمه شده  روی صورت ام هنوز  باقی مانده بودند .

با اینکه همه بدنم درد می کرد، اما از این که  تو خانه خودم کنار همسرم بودم  احساس آرامش عجیبی می کردم.

مادرم دلداری اش می داد. نگاه شان می کردم . منتظر شدم تا مجلس روضه خوانی تمام شود. گلایه وخدا رحم کرده و از این حرف ها  . حق با آنها بود. هیچی بد تر از نگرانی و انتظار نیست.

با لحنی ملتمسانه به آرامی گفتم :

- آآآآآخ همه جام .میشه ، شربتی ، چیزی ، میزی؟

همسرم چشمانش را پاک کرد لبخندی زد و از جا بلند شد.

لحظه ای بعد پارچ پرتقالی رنگ چشمک میزد و  آنهاخوشحال تر به نظر می رسیدند.