جلد کتاب قطوری را  که از کمد برادرم برداشته بودم باروزنامه پوشاندم. به آرامی کتاب را از زیرمیز به محمد دادم . محمد نگاهی به من و آقای رحمتی انداخت. آقای رحمتی دبیر زحمتکشی بود. از ابتدای کلاس تا آخر کلاس یکسره تمرین و مسئله حل میکرد . حتی خیلی از زنگ های تفریح در کلاس می  ماند و رفع اشکال میکرد. زنگ که خورد محمد دم آبخوری با دوچرخه چینی اش منتظر مانده بود. با هم سواردوچرخه شدیم . هوا گرم بود و محمد رکاب می زد و هن و هن کنان عرق می ریخت. من مرتب از کتاب هایی که خوانده بودم تعریف می کردم.

- نویسنده اش خیلی معروفه . لئو بوسکالیا رو همه اروپا می شناسندش . اصلن تو اسم کتاب رو حال کن . عشق ! اصلن میخوام بهت بگم عشق واقعی یعنی همین......

محمد آرام دم نانوایی ایستاده بود و پایین کوچه را می پائید. درب خاکستری رنگ کوچک را شاخه های سبز انگور تزئین کرده بود . ساعت 5 عصر تیرماه رفت و آمد کوچه زیاد نبود.

درب خاکستری رنگ باز شد و دختری  با چادر رنگی  از آن وارد کوچه شد. محمد نفس عمیقی کشید و به طرف دختر به راه افتاد . در راه به حرف های مرتضی و عنوان کتاب لئو بوسکالیا فکر می کرد:

زندگی باعشق چقدر زیباست.

وسط کوچه به دختررسید .با لحنی مودبانه به دختر که حالا با حالتی  پرسشگرانه به او نگاه می کرد گفت :

- سلام .این برای شماست.

دختر نامه را گرفت . نفس عمیق اش را باآهی از ته دل بیرون داد. سرش را به نشانه سرزنش تکان داد و  چند قدم به عقب برداشت . چرخی  زد و به طرف در حیاط ته کوچه برگشت. محمد شبیه کسی که  یک کار مهم  را باموفقیت به پایان رسانده با قدم های بلند به طرف  خانه براه افتاد.

شیر آب را باز کرد و سرش را زیر آب گرفت . صدای زنگ حیاط بلند شد.  دستی به موهایش کشید و سرش را تکان داد . با همان سر و روی خیس به طرف در  دوید.

در را باز کرد . هیبت یک مرد  با بیجامه  وزیر پوش سفید رنگ او را درچهارچوب در میخکوب کرد.

شترق! شترق! شت...

خودش را عقب کشید و درحیاط را محکم بست.

هر دو طرف صورتش سرخ شده بود . گوشهایش صوت می کشید . صدای  بابای زهرا از پشت در بگوش می رسید. صداش شبیه نوار کاستی بود که جمع شده و زیر و بم اش معلوم نبود. 

کاغذ سفید مچاله شده را به آرامی باز کرد.  بالا ی صفحه با خودکار سبز اکلیلی نوشته شده بود :

زندگی با عشق چقدر زیباست...